ادبیاتاشعار ایرانی

پلک می زدم باغ در آتش می سوخت

پلک می زدم
باغ در آتش می سوخت
مرگ من
برای ادامه ی باغ کافی نبود
پس من آواز خواندم
سکوت کردم
من و گندم آموخته بودیم
که در فقر سکوت کنیم
رو به روی من سه شمع افروختند
من نمی توانستم
در حریق باغ و مرگ گندم
این سه شمع را جواب گویم
ما در این کوچه
با این سه شمع عمر باخته بودیم
می گفتند:
در انتهای باغ در کنار حریق
سه جغد ما را نظاره می کنند
سه شمع را خاموش کردیم
جغدها پرواز کردند
هندوانه در بشقاب بود

شعر پلک می زدم باغ در آتش می سوخت

بیشتر بخوانید » من نمیتوانم آواز بخوانم هنگامی که در پس پنجره

شاعر » احمدرضا احمدی

از مجموعه » لیوان شکسته
انتشارات فصل پنجم

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 − 5 =

دکمه بازگشت به بالا