ادبیاتاشعار بین المللی

ای شعر بانوی بیمار،دریغا!تو را چه می‌شود این بامداد؟

ای شعر بانوی بیمار، دریغا! تو را چه می‌شود این بامداد؟
چشمانِ گود افتاده‌ات اینک لب‌ ریز از خیالاتِ شبانه است؛
و معاینه می‌بینم که بر رُخسارت جنون و هراس
سرد و خاموش یک‌به‌یک پدیدار می‌شوند.

ای ابلیس‌ بانوی سبز قبا و ای شیطان‌ بچه‌ی سرخ‌پوش
آیا هراس و عشق را از انبانِ خویش به جان‌ات فرو ریخته‌اند؟
آیا کابوس با حرکتی جبارانه و خموش
تو را در قعرِ زندان افسانه‌ییِ «منتورن» فرو غلتانده است؟

دل‌ام می‌خواهد با استشمامِ بوی تن‌درستیِ سینه‌ات
هماره گذرگاهِ اندیشه‌های سترگ،
و خون مسیحی تو
موج‌موج و موزون جریان می‌داشت.

هم‌چون آواهای پرشمارِ شعرهای کهن
که بر آن‌ها گاه‌به‌گاه «فبوس» – پدر سرودها –
و «پانِ» بزرگ – خداوندگارِ خرمن‌ها – فرمان می‌رانند.

ای شعر بانوی بیمار،دریغا!تو را چه می‌شود این بامداد؟

در ادامه بخوانید » جهان سراپا فرو می ریزد،تنها نخواهی ماند

شاعر » لویی آراگون

Rate this post

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا