ادبیات

مجله فرهنگی هنری ادبیات ایران و جهان اشعار ایرانی اشعار بین المللی داستان کوتاه روزمرگی

دلتنگت شده‌ام جدایی قلبم را نشئه می‌کند مور مور می‌کند17

دلتنگت شده‌ام جدایی قلبم را نشئه می‌کند مور مور می‌کند آن چنان که اشتیاق تو روحم را نئشه می‌کند خیلی هم با هم نبوده‌ایم اما، تازه درمی‌یابم حس بودنت مدت‌هاست درونم را گرم کرده نبودنت را به یاد که می‌آورم کار دیگر گذشته از تیر کشیدن دل...

بیشتر بخوانید »

عشق بی‌دلیل دوست داشتن است233

عشق بی‌دلیل دوست داشتن است بی‌سبب به کسی دل‌بستن است، آب شدن است به وقت نگریستن به چشمانش از درون لرزیدن است به وقت گرفتن دستانش با تمام وجود حتی در آغوش نکشیدن است از شرم...

بیشتر بخوانید »

استانبول در میان انبوهی روز هنوز پر از هیاهوست3

استانبول در میان انبوهی روز هنوز پر از هیاهوست کبوتران سکوتی از خورشید را گرد هم جمع می کنند من هم به تو می اندیشم...

بیشتر بخوانید »

از دور تو را دوست می دارم بدون بوی تو بدون در آغوش کشیدنت36

از دور تو را دوست می دارم بدون بوی تو بدون در آغوش کشیدنت بدون لمس کردن صورتت تنها دوستت می‌دارم چنان از دور دوستت می‌دارم که دستانت را نگرفته قلبت را تصاحب نکرده از چشمانت پریشان پریشان نرفته به عشق‌های سه روزه‌ بگو...

بیشتر بخوانید »

عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟28

تو عشق بودی این را از بوی تن ات فهمیدم شاید هم خیلی دیر به تو رسیدم خیلی دیر اما مگر قانون این نبود که هر آنچه دیر می آید عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟ عادت کرده ایم به نداشتن ها و شاید به اندوه...

بیشتر بخوانید »

از این شهر خواهم رفت به نهرها سفری خواهم داشت6

از این شهر خواهم رفت به نهرها سفری خواهم داشت آب ها مرا به خود می کشانند اگر شمار پرنده های کشته شده که از سینه ام افتاده اند را به حساب نیاوریم سنگینی ِ هیچ باری، جز دلم را ندارم حرفی نیست این چهره ی من و این صورت شب و در صدایم سکوت خاطرات به گوش می رسد با تلخی درونم در جاده ها راه می روم مدت هاست که راهم را از این شهر جدا کرده ام حتی اگر خسته هم باشم...

بیشتر بخوانید »

شراب،دنبال شب اش می گردد درد،دنبال دانه ای انگور22

شراب ، دنبال شب اش می گردد درد ، دنبال دانه ای انگور و انگور خاطره ی روزی که از خوشه چیده شد من هم سراغ زنی به ظرافت قطره ای اشک می گردم زنی که به اندازهِ قطره ای در شراب محو شده ست

بیشتر بخوانید »

در لابلای داستانی از گل های شب به بهای خستگی اسب ها9

در لابلای داستانی از گل های شب به بهای خستگی اسب ها انگار ، کسی به نام او بود که دهانی زیبا داشت پس از ساعت ها عشق بازی پشت تلفن می‌رفت و صدایش را می‌شست در گریبانش دکمه‌ای بزرگ و گیسوان بلندی داشت آن هنگام که لیوان شراب را سر می‌کشید...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن