اشعار ایرانی

اشعار ایرانی.زیباترین شعر های عاشقانه از بزرگان و شاعران جهان،مجموعه اشعار عاشقانه بلند و کوتاه و شعرهای رمانتیک زیبا از …بهترین اشعار شاعران معاصر و شاعران ایرانی بهترین مجله فرهنگی هنری شعر فارسی.
  • چە بوی گندیست نگاە کردن بە تاوان خودم ...

    چە بوی گندیست نگاە کردن بە تاوان خودم …

    چە بوی گندیست نگاە کردن بە تاوان خودم کە خود بوسە بر سینە آتش میزنم و خود نیز سرِ خودم را می‌بُرم! جگرم را با چنگالهایت بیدار کن نوشتەهایم در مرز رشوە هست و تو نمیدانی. تو در کنار آشیانەام، من از برای تو آمدم و تو نیامدی ای انقلاب شرمسار!...

    بیشتر بخوانید »
  • عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

    عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

    عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی زحمت دل کجا بری؟ آبله پاست زندگی دل به زبان نمیرسد، لب به فغان نمی رسد کس به نشان نمی رسد تیر خطاست زندگی یکدو نفس خیال باز رشته ی شوق کن دراز تا ابد از ازل بتاز ! ملک خداست زندگی خواه نوای راحتیم ، خواه تنین کلفتیم هر چه بود غنیمتیم سوت و صداست زندگی...

    بیشتر بخوانید »
  • با هیچکس حدیث نگفتن نگفته ام

    با هیچکس حدیث نگفتن نگفته ام

    با هیچکس حدیث نگفتن نگفته ام در گوش خویش گفته ام و من نگفته ام زان نور بی زوال که در پرده ی دل است با آفتاب آنهمه روشن نگفته ام این دشت و در به ذوق چه خمیازه می کشد رمز جهان جیب به دامن نگفته ام گلها به خنده هرزه گریبان دریده اند من حرفی از لب تو به گلشن نگفته ام موسی هم اگر شنیده هم از خود شنیده است انی انا اللهی که به ایمن نگفته ام...

    بیشتر بخوانید »
  • جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ

    جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ

    جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ ای هستی تو ننگ عدم تا به ‌کجا هیچ دیدی عدم هستی و چیدی الم دهر با این همه عبرت ندمید از تو حیا هیچ مستقبل اوهام چه مقدار جنون داشت رفتیم و نکردیم نگاهی به قفا هیچ آیینه امکان هوس‌آباد خیال ست تمثال جنون‌گر نکند زنگ و صفا هیچ زنهار حذر کن ز فسونکاری اقبال جز بستن دستت نگشاید ز حنا هیچ...

    بیشتر بخوانید »
  • چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترین راز وجود برگ بید است

    چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترین راز وجود برگ بید است

    من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سرگشتگی ‌آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاری باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد...

    بیشتر بخوانید »
  • طناب رخت را از این سر دنیا به آن سر دنیا کشیده بودی؟

    طناب رخت را از این سر دنیا به آن سر دنیا کشیده بودی؟

    خانه ای با چهار اتاق بی دیوار دیده بودی؟ باغی سرسبز تا آن سوی دنیا شنیده بودی؟ طناب رخت را از این سر دنیا به آن سر دنیا کشیده بودی؟ با ملافه ها بر بند بند نوشته های من در بوی آبی لاجورد دویده بودی؟…

    بیشتر بخوانید »
  • نوشتن افسان های عاشقانه بر پوست تنت و خواندن آن

    نوشتن افسان های عاشقانه بر پوست تنت و خواندن آن

    چه آرزوی دل انگیزی ست نوشتن افسان های عاشقانه بر پوست تنت و خواندن آن برای تو چه آرزوی شورانگیزی ست! تملّک قیمتی ترین کتاب خطی جهان ورق زدنش، دست به آن کشیدن، و همین نوازش ساده که زیر نگاهم لبخند بزنی… چه افسانه قشنگی...

    بیشتر بخوانید »
  • زنی که چشمانش هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت

    زنی که چشمانش هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت

    دیروز در خیابان زنی که چشمانش هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت لبخند زد به من آهسته نزدیک شد و با صدایی که هیچ شباهتی به صدای تو نداشت صمیمانه پرسید : ما یک دیگر را کجا دیده‌ایم ؟ در آن قصه‌ی ناتمام نبود ؟ نمی‌دانم ؛ چرا آن زن...

    بیشتر بخوانید »
  • دیوانه ای در شهرم و روزها مثل اندیشمندی در تیمارستان

    دیوانه ای در شهرم و روزها مثل اندیشمندی در تیمارستان

    شب ها مثل دیوانه ای در شهرم و روزها مثل اندیشمندی در تیمارستان و یادم نیست این سطرها را شب نوشته ام یا روز در همین شعر و لابه لای همین سطرها زنی پنهان است که شعرهای نانوشته ام را...

    بیشتر بخوانید »
  • چشم هایم را می بستم و می شمردم تا صد برو...

    چشم هایم را می بستم و می شمردم تا صد برو…

    چشم هایم را می بستم و می شمردم تا صد برو قایم شو تو را از رد پاهایت بر ساحل و از مسیر نگاه لاک پشت ها پیدا می کردم چشم هایم را می بندم و می شمارم تا صد...

    بیشتر بخوانید »
  • به آیین دل سر سپردم دمادم که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم

    به آیین دل سر سپردم دمادم که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم

    برای رسیدن، چه راهی بریدم در آغاز رفتن، به پایان رسیدم به آیین دل سر سپردم دمادم که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم به هر کس که دل باختم، داغ دیدم به هر جا که گل کاشتم، خار چیدم من از خیر این ناخدایان گذشتم خدایی برای خودم آفریدم به چشمم بدِ مردمان عین خوبی است که من هر چه دیدم، ز چشم تو دیدم...

    بیشتر بخوانید »
  • در تمام طول این سفر اگر طول و عرض صفر را طی نکرده‌ام

    در تمام طول این سفر اگر طول و عرض صفر را طی نکرده‌ام

    در تمام طول این سفر اگر طول و عرض صفر را طی نکرده‌ام در عبور از این مسیر دور از الف اگر گذشته‌ام از اگر اگر به یا رسیده‌ام از کجا به ناکجا … یا اگر به وهم بودنم احتمال داده‌ام باز هم دویده‌ام...

    بیشتر بخوانید »
  • احساس می‌کنم که پس از مرگ عاقبت یک روز دیوانه می‌شوم

    احساس می‌کنم که پس از مرگ عاقبت یک روز دیوانه می‌شوم

    انگار مدتی است که احساس می‌کنم خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام احساس می‌کنم که کمی دیر است دیگر نمی‌توانم هر وقت خواستم در بیست سالگی متولد شوم انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است از ما گذشته است که کاری کنیم کاری که دیگران نتوانند...

    بیشتر بخوانید »
  • سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولى دل به پائیز نسپرده ایم

    سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولى دل به پائیز نسپرده ایم

    سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولى دل به پائیز نسپرده ایم چو گلدان خالى لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم اگر دل دلیل است، آورده ایم اگر داغ شرط است، ما برده ایم اگر دشنه دشمنان، گردنیم اگر خنجر دوستان، گرده ایم...

    بیشتر بخوانید »
  • وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها

    وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها

    وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز...

    بیشتر بخوانید »
  • درد،حرف نیست درد،نام دیگر من است

    درد،حرف نیست درد،نام دیگر من است

    دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند...

    بیشتر بخوانید »
  • نه سکوت دعوت می‌کند و نه دیر است

    نه سکوت دعوت می‌کند و نه دیر است

    تمام دست تو روز است و چهره‌ات گرما نه سکوت دعوت می‌کند و نه دیر است دیگر باید حضور داشت در روز در خبر در رگ و در مرگ… از عشق اگر به زبان آمدیم فصلی را باید برای خود صدا کنیم تصنیف‌ها را بخوانیم که دیگر زخم‌هامان بوی بهار گرفت...

    بیشتر بخوانید »
  • گلی را فراموش کرده ام که بر چهره ام می تابید

    گلی را فراموش کرده ام که بر چهره ام می تابید

    در کمین اندوه هستم بانو مرا دریاب به خانه ببر گلی را فراموش کرده ام که بر چهره اممی تابید زخم های من دهان گشوده اند همه ی روزگار پر.ازم اندوه بود بانو مرا قطره قطره دریاب در این خانه جای سخن نیست زبا بستم عمری گذشت مرا از این خانه به باغ ببر...

    بیشتر بخوانید »
  • از پشت شیشه های مه آلود با من حرف می زدی

    از پشت شیشه های مه آلود با من حرف می زدی

    از پشت شیشه های مه آلود با من حرف می زدی صورتت را نمی دیدم به شیشه های مه آلود نگاه کردم بخار شیشه ها آب شده بود شفاف بودند ، اما تو نبودی صدای تو را از دور می شنیدم تو در باران راه می رفتی تو تنها در باران زیر یک چتر به انتهای خیابان رفتی از یک پنجره در باران صدای ویلن سل شنیده می شد سرد بود...

    بیشتر بخوانید »
  • در سرما و بوران زمان و هفته را نفی کنم

    در سرما و بوران زمان و هفته را نفی کنم

    از حدس و گمان‌های تو ویران نمی‌شوم مرا نام تو کفایت می‌کند تا در سرما و بوران زمان و هفته را نفی کنم مرا که می‌دانی نه قایق است، نه پارو بر تو خجسته باشد گیلاس‌هایی را که بر گیسوان آویخته‌ای تو صبر داری تا خواب من پایان پذیرد تا به دیدار من آیی

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا