آرامش زمین را سراغ می‌گیرد از باد

ادبیات

زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من، آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی‌ست هوا؟ یا گرفته است هنوز ؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است، آسمانی به سرم نیست. از بهاران خبرم نیست، آنچه می‌بینم دیوار است، آه این سخت سیاه، آنچنان نزدیک است، که چو بر می‌کشم از سینه نفس، نفسم را بر می‌گرداند. ره چنان بسته که پرواز نگه، در همین یک قدمی می‌ماند، کورسویی ز چراغی رنجور، قصه‌پرداز شب ظلمانیست، نفسم می‌گیرد، که هوا هم اینجا زندانی‌ست. هر چه با من اینجاست...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

ستارگانی که دست می‌گذارند بر پیشانی‌ام

آغاز شد سحابی خاکستری، و ماه من هنوز، چشم مرا به، روشنی آب می‌شناسد . چتری گشوده داشته است، این سحرگاه که درهم پیچیده است، و لا به لای خاطره ابری‌اش ، ستاره و ماه . هر کس به سوی مردمکی پناه می‌گیرد، کز پشت پرده‌هایی نخ نما فرا می‌خواند . همزاد چشم‌های توام در باز‌تاب آشوب ، که پس‌ زده‌ست پشت درهای، قدیمی را و نگران ست. آرامشی نمانده که، بر راه شیری بگشاید . و روشنای بی‌تردیدت، از سرنوشتم اندوهگین می‌شود، دنیا اگر به شیوه‌ی چشم تو بود،…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا