اشعار زیبا

اشعار زیبا

  • ادبیاتمعقول باش ای درد من،و اندکی آرام‌تر گیر...!

    معقول باش ای درد من،و اندکی آرام‌تر گیر…!

    معقول باش ای درد من، و اندکی آرام‌تر گیر تو شب را می‌طلبیدی و او هم اکنون فرا می‌رسد جوّی تیره، شهر را دربر می‌گیرد کسانی را آسایش می‌آورد و کسانی را تشویش. بدان هنگام که فوج رجاله‌های پست در زیر تازیانه‌ی لذت که دژخیمی غدّار است می‌روند تا در جشنِ بنده پرور، میوه‌های ندامت بچینند؛...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتای مرگ!ای ناخدای پیر!اینک گاهِ رفتن!بیا تا لنگر...

    ای مرگ!ای ناخدای پیر!اینک گاهِ رفتن!بیا تا لنگر…

    ای مرگ! ای ناخدای پیر! اینک گاهِ رفتن! بیا تا لنگرها بر کشیم! این سرزمین بر نمی انگیزد جز ملال آه مرگ بگذار بادبان برافروزیم! گرچه چون مُرکب سیاه است این دریا و آسمان لیک هزار توی قلب هامان -که تو آشنایی با هر خم و هر پیچ اش- لبریز است ز پرتوهای درخشان...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتنمی دانم چه کسی صاحب من است؟سوگند من دود است...

    نمی دانم چه کسی صاحب من است؟سوگند من دود است…

    نمی دانم چه کسی صاحب من است؟ کدام خدا صاحب من است؟ کدام شیطان؟ نمی دانم چه کسی حامی من است؟ نه آسمان به دادم می رسد نه دنیا نه قانون  نه ناقوس کلیسا و نه مناره ی مسجدها نمی دانم آخر من به که و به چه سوگند یاد کنم...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتگلی را فراموش کرده ام که بر چهره ام می تابید

    گلی را فراموش کرده ام که بر چهره ام می تابید

    در کمین اندوه هستم بانو مرا دریاب به خانه ببر گلی را فراموش کرده ام که بر چهره اممی تابید زخم های من دهان گشوده اند همه ی روزگار پر.ازم اندوه بود بانو مرا قطره قطره دریاب در این خانه جای سخن نیست زبا بستم عمری گذشت مرا از این خانه به باغ ببر...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتآسمان خانه‌ی ما آسمان خانه‌ی همسایه نبود

    آسمان خانه‌ی ما آسمان خانه‌ی همسایه نبود

    من تمام پله‌ها را آبی رفتم آسمان خانه‌ی ما آسمان خانه‌ی همسایه نبود من تمام پله‌ها را که به عمق گندم می‌رفت گرسنه رفتم من به دنبال سفیدی اسب در تمام گندمزار فقط یک جاده را می‌دیدم که پدرم با موهای سفید از آن می‌گذشت...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتهر چه بیش‌ تر می‌گذرد کم‌ رنگ‌ تر می‌شوند

    عکس‌های قدیمی بهار در جیب‌مان مانده

    عکس‌های قدیمیِ بهار در جیب‌مان مانده هر چه بیش‌تر می‌گذرد کم‌رنگ‌تر می‌شوند غریبه‌تر می‌شوند شاید این باغِ ما بوده است چه باغی؟ دهانی که می‌گوید دوستت می‌دارم چه شکل است؟ دست‌هایی که پتو را می‌کشند تا روی شانه‌ات چه شکل‌اند؟ یادمان نمی‌آید تنها صدای روشنی را در شب به یاد می‌آوریم صدای آرامی می‌گوید آزادی می‌گوید صلح…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاترویایی پرشورتر دید اما بیدار نشد

    رویایی پرشورتر دید اما بیدار نشد

    روشنی روز برچهره‌ای تابید که خواب بود رویایی پرشورتر دید اما بیدار نشد تاریکی برچهره‌ای تابید که می‌رفت در میان دیگران در نورهای بی‌قرار خورشید پُرتوان تاریک شد ناگهان، گویی از رگبار دراتاقی ایستاده بودم که تمام لحظه‌ها را در بر داشت موزه‌ی پروانه‌ها بااین حال خورشید همچنان شدید بود که بود قلم‌موهای بی‌قرارش جهان را نقاشی می‌کرد...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدوری،فاصله و فضا بین ماست

    دوری،فاصله و فضا بین ماست

    هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساست می کنم و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری دوری ، فاصله و فضا بین ماست و تو این را نشان دادی و ثابت کردی نزدیک ، دور ، هر جایی که هستی و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد یک بار دیگر در را باز کن و دوباره در قلب من باش و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم و…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتبا بادبادکی مُرده بازی می‌کند

    با بادبادکی مُرده بازی می‌کند

    شب است. و شماری زیبایی سپری شده در باد خنده کنان همراه با شاخه‌های درختان. قهقهه‌ها، رقص سایه‌ها را با بادبادکی مُرده بازی می‌کند، متملقان برگ‌های فرو ریخته را هم دلبسته‌ی خود می‌کنند، و چهار چیز دیگر را هم می‌دانند. یکی از آن‌ها رنگ گیسوانِ توست...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتشعر ها در دفتر شعرم کشتزارهای خشخاش میشوند

    شعر ها در دفتر شعرم کشتزارهای خشخاش میشوند

    وقتی عاشقم حس می کنم سلطان زمانم و مالک زمین و هر چه در آن است سوار بر اسبم به سوی خورشید می رانم وقتی عاشقم نور سیالی می شوم پنهان از نظر ها و شعر ها در دفتر شعرم کشتزارهای خشخاش و گل ابریشم می شوند وقتی عاشقم آب از انگشتانم فوران می کند و سبزه بر زبانم می روید وقتی عاشقم زمانی می شوم خارج ازهر زمان...

    بیشتر بخوانید »
  • هزاران واژه به رقص درآمده اند

    بانوی من! در دفتر شعرهایم که برگ برگش در شعله می سوزد هزاران واژه به رقص درآمده اند یکی در جامه ای زرد یکی در جامه ای سرخ من در دنیا تنها و بی کس نیستم خانواده من … دسته ای از کلماتند من شاعر عشقی در به درم شاعری که همه مهتابی ها و همه زیبارویان می شناسندش من تعابیری در باره عشق دارم که به خاطر هیچ مرکّبی خطور نکرده است خورشید که پنجره هایش را گشود لنگر کشیدم...

    بیشتر بخوانید »
  • اشعار بین المللیچشمانت کارناوال آتش بازیست!

    چشمانت کارناوال آتش بازیست!

    چشمانت آخرین قایق‌هایی است که عزم سفر دارند آیا جایی هست؟ که من از پرسه زدن در ایستگا‌ه‌های جنون خسته‌ام و به جایی نرسیدم چشمانت آخرین فرصت‌های از دست رفته‌اند با چه کسی خواهند گریخت و من به گریز می‌اندیشم چشمانت آخرین چیزی است که از گنجشکان جنوب مانده چشمانت آخرین چیزی است که از ستارگان آسمان به جا مانده آخرین چیزی است که از گیاهان دریا مانده ‌است آخرین چیزی است که از کشتزار‌های تنباکو آخرین چیزی است که از اشک‌های بابونه باقی است چشمانت آخرین بادهای موسمی وزیده…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدلم‌ میخواست‌ تو را در عصر شمع‌ دوست‌ میداشتم‌

    دلم‌ میخواست‌ تو را در عصر شمع‌ دوست‌ میداشتم‌

    دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری دوستت‌ میداشتم‌ در عصری مهربان‌تر و شاعرانه‌تر عصری که‌ عطرِ کتاب‌ ، عطرِ یاس‌ و عطرِ آزادی را بیشتر حس‌ می کرد دلم‌ میخواست‌ تو را در عصر شمع‌ دوست‌ میداشتم‌ در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های اسپانیایی و نامه‌های نوشته‌ شده‌ با پـر و پیراهن‌های تافته‌ی رنگارنگ‌ نه‌ در عصر دیسکو ، ماشین‌های فراری و شلوارهای جین‌ دلم‌ می خواست‌ تو را در عصرِ دیگری می دیدم‌ عصری که‌ در آن‌...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتعشق،دل به دریا زدنی ست بی کشتی

    عشق،دل به دریا زدنی ست بی کشتی

    تا آن هنگام که در عشق ورزیدن کودک هستی میان تو و من به قدر دریاها و کوه ها فاصله ست. اگر رو به روی تو به سکوت بنشینم رواست که سکوت در محضر زیبایی، زیباست سخنان عاشقانه ی ما ویرانگرِ عشق است واژگان آنگاه که بر زبان آیند ، از بین میروند داستان های عاشقانه ، خرافات و فریب ، تو را عوض کرده ست. عشق از آن افسانه های مشرقی نیست که در پایانش قهرمانان با هم ازدواج کنند عشق ، دل به دریا زدنی ست بی کشتی…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدوره گردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت

    دوره گردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت

    روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد در رگ ها، نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید. کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ ! دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت جارخواهم زد: ای شبنم...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتچیزهایی هست که نمیدانم،میدانم

    چیزهایی هست که نمیدانم،میدانم

    ابری نیست، بادی نیست، می نشینم لب حوض، گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب. پاکی خوشه زیست، مادرم ریحان می چیند، نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر، رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط، نور در کاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد، نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد، پشت لبخندی پنهان هر چیز...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتیه عاشق پر شر و شور و خندون بود

    یه عاشق پر شر و شور و خندون بود

    تو شهرمون همه عاشق اون دخمله لوریمر بودن. خیلی وقت پیش همه عاشقش بودن. خوب همه عاشق دختر دیوونه‌ای می شن که از رویاهش دست نمی‌کشه. هیشکی نمی‌دون ه لوریمر کوچولو کجا رفته. هیشکی نمی‌دونه چرا خرت و پرتاش، چند تا چیز کهنه رو ریخت تو چمدون و رفت. رفت با اون چونهٔ کوچیک که جلوتر از خودش می‌رفت با اون موهای نرمش که زیر اون کلاه بزرگ بی‌خیال تو باد تکون می‌خورد. هم می رقصید و هم آواز می‌خوند... یه عاشق پر شر و شور و خندون بود. ده…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتمرا گرسنگی و رنج و تنگدستی عطا کنید

    مرا گرسنگی و رنج و تنگدستی عطا کنید

    آی آی شما، اربابانی که نشسته‌اید و جهان را دستور می‌دهید، مرا گرسنگی و رنج و تنگدستی عطا کنید. مطرود شرمسار و خائب از دروازه های نام و نان کنید. در حضیض و ذلت نیاز؛ اما خرده عشقی، صدایی، یا که دستی باقی بگذارید، که سخن بگویدم در انتهای شب، تا که بشکند این تنهایی مدام، در تاریکی شب، در کدورت غروب، یک سرگردان، یک ستاره باختری، از جانب سواحل آشوب سایه نیرو می‌کند...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتحکم سرنوشت بوده‌ است

    حکم سرنوشت بوده‌ است

    آی ابرکان سیاه، آوارگانِ جاودان به راه! با دشت نیلگون، چون زنجیر دُر، کنون، شتابان می‌روید، چون من که به تبعید، از شمال محبوب، به سوی جنوب. چه‌کس بیرون‌تان رانده؟ اِی زائران ناخوانده! حکم سرنوشت بوده‌ است، یا دستی بد سرشت؟ حسادتی پنهان، یا افترای نیش‌دار رفیقان؟ و شاید جنایتی دیده‌اید، که این رنج راه را بر خود خریده‌اید؟ نه، شما دل‌گیر از، کشت‌زاران، بی‌حاصلید… شما با شوق‌ها، و رنج‌ها بیگانه‌اید،...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتستارگانی که دست می‌گذارند بر پیشانی‌ام

    ستارگانی که دست می‌گذارند بر پیشانی‌ام

    آغاز شد سحابی خاکستری، و ماه من هنوز، چشم مرا به، روشنی آب می‌شناسد . چتری گشوده داشته است، این سحرگاه که درهم پیچیده است، و لا به لای خاطره ابری‌اش ، ستاره و ماه . هر کس به سوی مردمکی پناه می‌گیرد، کز پشت پرده‌هایی نخ نما فرا می‌خواند . همزاد چشم‌های توام در باز‌تاب آشوب ، که پس‌ زده‌ست پشت درهای، قدیمی را و نگران ست. آرامشی نمانده که، بر راه شیری بگشاید . و روشنای بی‌تردیدت، از سرنوشتم اندوهگین می‌شود، دنیا اگر به شیوه‌ی چشم تو بود،…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا