اشعار زیبا

  • ادبیاتدرونم جانوری هست، که چنگ می‌اندازد بر قلبم،

    درونم جانوری هست،چنگ می‌اندازد بر قلبم

    شاید که زمین معلق است در هوا، نمی‌دانم من.شاید ستاره‌ها برش‌های کاغذی کوچکی هستند،که قیچی غول پیکری بریده باشدشان، نمی‌دانم من.شاید که ماه اشکی ست در آسمان، نمی‌دانم من.و شاید خداوند آوایی‌ست ژرف، که ناشنوایی شنیده باشدش،من نمی‌دانم.شاید که هیچ کس نیستم من.البته، پیکری دارم ،که قادر به گریختن نیستم از آن.من،اما دلم می‌خواهد بزنم بیرون از سرم...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدوست می‌دارم

    تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت دوست می‌دارم

    تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام دوست می دارم،تو را به خاطر عطر نان گرم،برای برفی که آب می‌شود دوست می‌دارم،تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام دوست می‌دارم،تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم، برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت،لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می‌دارم...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتزمان می‌گذرد

    هرچه زمان می‌گذرد بیشتر رنگ می‌بازند،شناخته نمی‌شوند

    حال چند سالی‌ست که آواره‌ایم،از جزیره‌ای خشک و بی آب و علف، به جزیره‌ی خشک و بی‌آب و علفی دیگر،در حال حمل چادرها بر پشت‌مان، بی‌آنکه فرصت برپا کردن‌شان را داشته باشیم ،بی‌آنکه فرصت کنیم دو سنگ را کنار هم بچینیم،تا بر آن‌ها دیگچه‌امان را بار بگذاریم،بی‌آنکه فرصت کنیم صورت‌مان را بتراشیم،نصفه‌سیگاری دود کنیم.از احضار به احضار،از بیگاری به بیگاری...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتپشت بام

    اما اگر خودش هم با او پایین کشیده می‌شد،چه؟

    تمام شب خوابش نبرد،گام های آن خوابگرد را دنبال می‌کرد.بالا سرِ خود، روی پشت بام،هر گام در تهی جای او طنینی بی پایان داشت.سنگین و خفه،کنار پنجره ایستاد، منتظر که بگیردش‌ اگر افتاد.اما اگر خودش هم با او پایین کشیده می‌شد، چه؟سایه ی یک پرنده روی دیوار؟ یک ستاره؟ او؟ دست‌های او؟صدای خفه‌ای روی سنگفرش شنیده شد.سپیده‌دم پنجره‌ها باز شدند...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتصورتک های ملال‌آور

    صورتک های ملال‌آور مقوایی تباه شده از آفتاب

    کسی که به دورها نگاه می‌کند،از رفتن باز می‌ماند، بر جای خود می‌ایستد و نگاه می‌کند؛ - نمی‌بیند. همیشه کلام در آغاز، نامطمئن است. و بعد این تویی که قادر نیستی از آن دست بکشی. شاید میان آغاز و پایان، هنوز جایی برای معجزه باشد. در فراسوی معناهای سنگین‌بار، خانه‌های سر در هم فرو برده...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدرِ این اتاق‌ها

    دَری برای باز کردن نیست،پنجره‌ای برای دیدن نیست

    درِ این اتاق‌ها را،یکی‌یکی باز می‌کنیم و سرک می‌کشیم، از اتاق سفید می‌رسیم،به اتاق صورتی از اتاق سبز می‌رسیم،به اتاق سیاه، از آب‌انبار قدیمی می‌رسیم،به صندوق‌خانه‌ی مادربزرگ، من این درها را تنها برای تو باز کرده‌ام، من این ستاره‌ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده‌ام، من از سایه تنها برای تو می‌گویم، سایه‌ای که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود روی دیوار...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاترودخانه

    کلام من است،آنچه بر زبان رودخانه جاریست

    هنگامی که رودخانه از یخ پوشیده‌ است،از خطاهایی بپرس که بدان مرتکب گشته‌ام،از کرده هایی که موسوم به زندگی گشت،و نکرده هایی که در خیال،کاهلانه سر می رسند،برخی به علاج می مانند،برخی چون درد،از عشق و بیزاری بپرس،که فرقش در بدترین حالت چیست...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتاز زمان به ابدیت می‌نگرم

    من بی‌پرده از زمان به ابدیت می‌نگرم

    خسته‌ام از زندگی و نیرنگِ آرزو‌ها وقتی که در جدالِ جان، مغلوب‌شان می‌شوم و روز و شب ، دیدگانم را می‌بندم و گه‌گاه ، غریبانه چشم می‌گشایم. ظلماتِ زندگی هر روزه نیز تیره‌تر است ، چندان که در پسِ صاعقه‌ی رخشانِ پاییز تاریک می‌شود...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتتقدیری شوم

    نوا‌ های پنهانت از تقدیری شوم خبر میدهد

    در نوا‌ های پنهانت از تقدیری شوم خبر می‌رسد. تمامی پیمان‌ های قدیسی نفرین می‌شوند. و سعادت حرمت از کف می‌دهد. و چنان نیروی گیرایی در آن‌ها می‌گذرد، که من به تکرار می‌گویم: این تو بودی که با وسوسه‌ی زیبایی‌ات، فرشتگان را به پایین کشاندی...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتخیابان‌ها از شیون سرمست بودند

    خیابان‌ها از شیون سرمست بودند

    در شرابخانه‌ ها و خیابان های پیچ‌ در پیچ،در خیال بازی های برقی،کاویدم آن بی‌سرانجام و دلفریب را،آن درهم کوفته‌ی ازلی را با سخن. خیابان‌ها از شیون سرمست بودند. خورشیدها در ویترین های درخشان بودند. زیبایی چهره‌ی زنان! نگاههای خیره‌ی مردان! اینان شاه بودند- نه ولگرد...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتهرگز باز نخواهد گشت

    هیچ کس هرگز باز نخواهد گشت

    دختری در میان همسرایان کلیسا می‌خواند، از همه‌ی کسانی که در سرزمینهای بیگانه وامانده‌اند،از همه‌ی کشتی های به سوی دریا رانده، از همه‌ی کسانی که سرخوشی‌ شان را از یاد برده‌اند.این گونه آوایش به سوی گنبد پر کشید،و پرتویی از خورشید بر شانه‌ی سفیدش درخشید...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتبه خود یاد دادم عاقل باشم

    به خود یاد دادم عاقل باشم و ساده زندگی کنم

    به خود یاد دادم که عاقل باشم و ساده زندگی کنم، به آسمان بنگرم و خدا را شکر گویم،دم غروب انقدر راه بروم،که خسته شوم و جان نداشته باشم به دلواپسی ها گوش دهم.وقتی برگهای گیاه روییده در مسیل رود خش خش می کنند،و میوه های زرد و سرخ سماق کوهی بر زمین می افتند،در باب ویرانی زندگی، زوال و زیبایی...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتپرنده‌ام

    من اگر پرنده‌ام را ققنوس بخوانم آیا به خطا رفته‌ام؟

    خوب، پرنده‌مان را گرفتیم و در قفس انداختیم و او برایمان آواز می‌خواند،شیرین‌ترین آوازی که تا بحال شنیده‌ایمزمان آنست اکنون، که پرنده‌مان را رها کنیم.چکاوک یا بلبل،فراسوی لذت، ما را چه پروائی،که پرندگان همه بر خطی سرگردان پرواز می‌کنند،و موسیقی هرگز کهنه نمی‌شود. از انتهای آبی‌ها فرو می‌پرد...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتهمینکه به دنیا آمدی محروم کردنت از تمام فرصت‌ها

    همانا که به دنیا آمدی از تمام فرصت‌ها محروم کردنت

    همانا که به دنیا آمدی از تمام فرصت‌ها محروم کردنت،کاری می‌کنند که احساس حقارت کنی،دردت را چنان بزرگ می‌کنند که دیگر نتونی چیزی را،احساس کنی.باید قهرمان طبقه کارگر بود،این آن چيزي‌ست که باید باشد،در خانه آزارت می‌دهند،و در مدرسه به جانت می اُفتند،اگر باهوش و تیز باشی ازت متنفر میشوند،از احمق‌ها هم که بدشان می آید.و تو تا به تمامی خُل مزاج نشوی،نمی توانی از قواعدشون پیروی کنی.باید قهرمان طبقه کارگر بود،این آن چيزي‌ست که باید باشد،وقتی بیست سال آزگار شکنجه‌ات دادند،و مرعوبت کردند،...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتمرگ

    مرگ برای ما مفهومی ندارد چگونه از یک روح خون سرازیر می‌شود؟

    نپرسیدند آن‌سوی مرگ چیست؟گویی نقشه بهشت را بهتر از کتاب زمین می‌دانستند،سوالی دیگر ذهنشان را مشغول کرده بود،چه خواهیم کرد پیش از این مرگ؟در کنار زندگی‌مان زندگی می‌کنیم و زنده نیستیم،گویی که زندگی ما بخشی از بیابان است،که خدایان ملک بر سرش اختلاف دارند و ما همسایگان غبار گذشته‌ هاییم...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتپارک اوپن هایمر

    از کجا این جهان آمده است؟ و کجا از حرکت ایستاده است؟ 2022

    در شگفتم،از چه کبوترهای پارک اوپن هایمر، هرگز محبوس یا متهم نمی‌شوند،به خاطر اعمالی،که غیرمجاز و خصوصی،مرتکب می‌شوند،در آنجا،هر روز می‌بینم،که پرنده‌های گستاخ،بر نیمکت‌هایی که «تنها برای سفید»هاست،با وجود قدغن بودن،می‌نشینند،آیا آنان حقوق ویژه را نمی‌شناسند؟پلیسی سفیدپوست از آنجا می‌گذرد،با یونیفرم کامل و مسلح،حتی یک بار هم، انگشت کوچکش را...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتچون درختی راه می‌روی

    در کنار من،تو چون درختی راه می‌روی

    هذیانم را دنبال می‌کنم، اتاق‌ها، خیابان‌ها،کورمال‌ کورمال به‌درون راه‌روهای زمان می‌روم،از پلّه‌ها بالا می‌روم و پایین می‌آیم،بی‌آن‌که تکان بخورم با دست دیوارها را می‌جویم،به نقطه‌ی آغاز بازمی‌گردم،چهره‌ی تو را می‌جویم،به میان کوچه‌های هستی‌ام می‌روم،در زیر آفتابی بی‌زمان،و در کنار من،تو چون درختی راه می‌روی،تو چون رودی راه می‌روی،تو چون سنبله‌ی گندم در دست‌های من رشد می‌کنی،...

    بیشتر بخوانید »
  • اشعار بین المللیفردا خیانت خواهم کرد

    به این یک شب نیاز دارم تا تصمیم بگیرم

    فردا خیانت خواهم کرد، نه امروزامروز، ناخن هایم را بکشید،خیانت نخواهم کرد.شما مرزهای شهامت مرا نمی شناسیدمن، اما، از آن با خبرم.شما پنج دستید،سخت و زمخت و پر از حلقه های آهنینبر پایتان چکمه های میخ داراما من فردا خیانت خواهم کردنه امروزبه این یک شب نیاز دارمتا تصمیم بگیرمدست کم به یک شب نیاز دارمبرای برائت، ندامت، و خیانتبرائت از دوستان،ندامت از نان و شراب،خیانت به زندگی،یعنی مردن.من فردا خیانت خواهم کردنه امروزدر زیر پنجره سوهانی استنه برای جلادنه برای میله های بیرون پنجرهبلکه برای رگ های مچ منآری،…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتزنانِ دنیایِ درد

    زنانِ دنیایِ درد جنگ‌جویانِ هزار و یک جنگ

    این شعر برای شما زنانی‌ست،که چون شهرزاد؛ هر روز با قصه‌ای،برای گفتن از خواب؛ برمی‌خیزید.قصه‌هایی برای دگرگونی؛چشم انتظارِ جنگ،جنگ بر ضدِ اندام‌واره‌های متحدالشکل،جنگ بر ضد شهوت‌های روزانه،جنگ برای حقوقِ ناگرفته و یا فقط جنگ‌هایی برای نجاتِ شبی بیش‌تر،بله، برای شما؛برای زنانِ دنیایِ درد ،به ستارگان درخشانِ این عالمِ بی‌انتها،به شما جنگ‌جویانِ هزار و یک جنگ،برای شما؛ دوستانِ دل‌ام،...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتبی هیچ نام می‌آیی

    وقتی شبانه چون روحی عریان می‌آیی

    بی هیچ نام می‌آییاما تمام نام‌های جهان باتوستوقت ِ غروب،نامت دلتنگی‌ستوقتی شبانه چون روحی عریان می‌آیی،نام تو وسوسه استزیر ِ درخت سیب،نامت حوّاستو چون به ناگزیربا اولین نفس که سَحَر می‌زند می‌گریزی،نام گریزناکت،رویاست… شاعر : حسین منزوی

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا