اشعار

ادبیات

آرزومندم دنیا را از دروازه طبیعی اش ترک کنم

می خواهم پیش از آنکه بمیرم آیه های روحم را تقسیم کنم شعرم به رنگ سبز روشن است و به رنگ یاسمن سوزان شعرم گوزنی زخمی است به جستجوی پناهگاهی در جنگل می خواهم سرنوشتم را با تهی دستان زمین یکی کنم لالائی زمین برایم از زمزمه دریا دلپذیرتر است به آنها طلای ناب عطا کن که وقت گدازش، می‌تابد و می‌درخشد و به من ، جنگل بی انتها وقتی که خورشید در آن غروب می‌کند... هر ژانویه و ژوئن گل رُز سفید می‌کارم برای دوستی که دست صمیمیت به…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

تمام عشق خود را به تو پیشکش میکنم

مرا کم دوست داشته باش، اما همیشه دوست داشته باش، این وزن آواز من است، عشقی که گرم و شدید است، زود میسوزد و خاموش میشود، مرا کم دوست داشته باش، اما همیشه دوست داشته باش، این وزن آواز من است ا اگر مرا بسیار دوست بداری، شاید این حس تو صادقانه نباشد. کمتر دوستم بدار تا ناگهان، عشقت به پایان نرسد، من به کم هم قانعم، اگر عشق تو اندک و کم، اما صادقانه باشد من راضی ام. دوستی پایدار و همیشگی...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

بترس از مُردن در آب

آوریل بی‌رحم‌ترین ماه است،یاس‌ها را از خاک مُرده می‌رویاند،خاطره و اشتیاق را به هم می‌آمیزد،با باران بهاری ریشه‌های خواب رفته را بیدار می‌کند.ما را گرم نگه داشت زمستان،با برف فراموشی زمین را پوشاند،با ریشه‌های خشک کمی زندگی داد.غافل‌گیرمان کرد تابستان،با رگباری از جانب اِستارنبرگرسی،میان ستون‌ها پناه گرفتیم و بعد به آفتاب رفتیم،به هوفگارتن، قهوه نوشیدیم و ساعتی گپ زدیم.-روس، من، اصلاًَ، اهل لیتوانی، آلمانی اصیل-و ما وقتی بچه بودیم نزد اشرف والا، پسرعمویم می‌ماندیم،او مرا به سورتمه سواری برد و من خیلی ترسیدم،گفت: ماری، ماری، محکم بگیر. و سرازیر شدیم.در…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

یادم بده چگونه قلب می‌میرد،و اشتیاق خودکشی می‌کند!

اگر یارم هستی کمکم کن،تا از تو دور شوم ،اگر دلدارم هستی کمکم کن، تا شفا یابم ،اگر می‌دانستم عشق چنین خطرناک است،عاشقت نمی‌شدم ،اگر می‌دانستم دریا اینقدر عمیق است،به دریا نمی‌زدم ،اگر پایان را می‌دانستم، آغاز نمی‌کردم! دلتنگت هستم ،یادم بده چگونه ریشه‌های عشق را درآورم، یادم بده چگونه اشک‌هایم را تمام کنم ،یادم بده چگونه قلب می‌میرد ، و اشتیاق خودکشی می‌کند!اگر پیامبری،ازاین جادو، از این کفر،رهایم کن،عشق، کفر است پس پاکم کن،بیرونم بکش از این دریا،که من شنا نمی‌دانم! موجی که در چشمانت جاری ست، مرا به درون…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

برای شناخت تو زاده شدم،تا نام ترا فریاد کنم

بر زلال شگفتی‌ها،بر لبان پرمهر،بسی بالاتر از سکوت،نام ترا می‌نویسم.بر پناهگاه‌های ویرانم،بر فانوس‌های فروریخته‌ام،بر دیوارهای ملالم،نام ترا می‌نویسم.بر فضای خالی بی‌آرزو،بر تنهائیِ عریان،بر پله‌های مرگ،نام ترا می‌نویسم.بر تندرستیِ بازآمده،بر خطرِ سپری شده،بر امید بی‌خاطره،نام ترامی‌نویسم.و با قدرت یک واژه،زندگی را دوباره آغاز می‌کنم،برای شناخت تو زاده شدم،تا نام ترا فریاد کنم...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت دوست می‌دارم

تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام دوست می دارم،تو را به خاطر عطر نان گرم،برای برفی که آب می‌شود دوست می‌دارم،تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام دوست می‌دارم،تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم، برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت،لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می‌دارم...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

من بی‌پرده از زمان به ابدیت می‌نگرم

خسته‌ام از زندگی و نیرنگِ آرزو‌ها وقتی که در جدالِ جان، مغلوب‌شان می‌شوم و روز و شب ، دیدگانم را می‌بندم و گه‌گاه ، غریبانه چشم می‌گشایم. ظلماتِ زندگی هر روزه نیز تیره‌تر است ، چندان که در پسِ صاعقه‌ی رخشانِ پاییز تاریک می‌شود...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

نوا‌ های پنهانت از تقدیری شوم خبر میدهد

در نوا‌ های پنهانت از تقدیری شوم خبر می‌رسد. تمامی پیمان‌ های قدیسی نفرین می‌شوند. و سعادت حرمت از کف می‌دهد. و چنان نیروی گیرایی در آن‌ها می‌گذرد، که من به تکرار می‌گویم: این تو بودی که با وسوسه‌ی زیبایی‌ات، فرشتگان را به پایین کشاندی...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن