انتهای راهی هستم

ادبیات

انتهای راهی هستم؛به بی صدایی تمام شدن

در دام ظریفی هستم؛ بر سر راهم خائنان هستند، در غروب غریبی هستم که پشتم را، سلاحی به کمین نشسته است، من در کوچه ی تو، در دام نرسیدن به توام، در فراری هستم که بر چشمان، ستم دیده ات نگاه نتوانم کرد، در حالی که من امشب، قلبم در دستانم، قرار بود تنها رازم را با تو بگویم، اگر این گلوله درونم را سوراخ نمی کرد، دختر، تو را برمی داشتم و می رفتم، مرا بزن؛ مرا به آن ها نده، خاکسترم را بگیر و، بر راه های دور…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا