اگر می فهمید نگاه هایم را

ادبیات

فقط در باد می‌توانی زنده باشی

چیزی در من می‌میرد، هرقدر که زنده‌گی می‌کنم، باد می‌آید و می‌رود، چیزی به‌جا نمی‌گذارد، مگر گذشتۀ خویش را، گاهی فکر می‌کنم فقط در باد می‌توانی زنده باشی، در گذشتۀ من، انگار تمامِ آشیانه‌های پرنده‌گان، پنجه‌های بازشدۀ مهربانِ ، دست‌های توست، دست‌هایت را، برای پرنده‌‌ها، جاگذاشته‌ای، ابرها فکرهای مرا به تو می‌پیوندد، به همان دنیایی که در آن، نه تو هستی و نه من... که در آن، تنها، فکرهای سردشده‌مان می‌توانند...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

دخترک کوچک با موهایی پریشان

هر روز با او روبرو می شدم، سر یکی از صف ها، بلیط یک اتوبوس، سخت در مشتش فشرده بود، سیر نشده از خواب هایش، با چشمانی لرزان، اگر می فهمید نگاه هایم را، سرش را به سمت جلو خم میکرد. گمان کنم، پدر و مادرش مرده باشند، و خواهرش او را از مدرسه باز داشته، و سر کار فرستاده بودش، چه رویاهایی می دید، چه کسی می داند به اندازه تمام جاده ها، هی تبسمی به صورتش می دوید، وقتی که ناغافل از خواب می پرید...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا