باد

باد

  • ادبیاتفقط در باد می‌توانی زنده باشی

    فقط در باد می‌توانی زنده باشی

    چیزی در من می‌میرد، هرقدر که زنده‌گی می‌کنم، باد می‌آید و می‌رود، چیزی به‌جا نمی‌گذارد، مگر گذشتۀ خویش را، گاهی فکر می‌کنم فقط در باد می‌توانی زنده باشی، در گذشتۀ من، انگار تمامِ آشیانه‌های پرنده‌گان، پنجه‌های بازشدۀ مهربانِ ، دست‌های توست، دست‌هایت را، برای پرنده‌‌ها، جاگذاشته‌ای، ابرها فکرهای مرا به تو می‌پیوندد، به همان دنیایی که در آن، نه تو هستی و نه من... که در آن، تنها، فکرهای سردشده‌مان می‌توانند...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتنمی‌خواهم که تو را تصاحب کنم

    نمی‌خواهم که تو را تصاحب کنم زیرا همه چیز پایان خواهد گرفت

    خواهم گذاشت تا میل دوست داشتن چشمان تو که مهربانند، در من کشته شود،زیرا فقط می‌توانم این اندوه را به تو ببخشم که مرا جاودانه خسته بیابی.لیکن حضور تو چون روشنایی و زندگی است،و من احساس می‌کنم که حرکت تو در حرکت من و صدای من در صدای تو است.نمی‌خواهم که تو را تصاحب کنم زیرا که در وجودم همه چیز پایان خواهد گرفت...

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا