باری دیگر، زبانه‌ی نوری می‌جوشد

باری دیگر، زبانه‌ی نوری می‌جوشد

  • ادبیاتبر یخ‌زار

    درود من بدرود است ، آمدن‌ام رفتن،جوان مرگ می‌شوم!

    به نیم روز، هنگامی که تابستان از کوه‌ها بالا می‌رود کودک با چشمان خسته و ملتهب؛ لب وا می‌کند به سخن، ما امّا تنها سخن گفتن او را می‌بینیم. نفس‌اش چون بیماری به شمار می‌افتد به شمار می‌افتد در شبِ تب. کوهسار یخ زده، صنوبر و چشمه نیز پاسخ‌اش را می‌دهند، ما امّا پاسخ‌شان را می‌بینیم. نهر جاری از فراز صخره‌ شتاب می‌گردد -به پای بوسی گویا- و می‌ایستد، چون ستون سپیدی لرزان و پُر اشتیاق آنجا. نگاه صنوبر سنگین و تار. اگر که بنگرد. میان یخ‌ها و سنگ های…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا