بامداد

  • ادبیاتای شعر بانوی بیمار،دریغا!تو را چه می‌شود این بامداد؟

    ای شعر بانوی بیمار،دریغا!تو را چه می‌شود این بامداد؟

    ای شعر بانوی بیمار، دریغا! تو را چه می‌شود این بامداد؟ چشمانِ گود افتاده‌ات اینک لب‌ ریز از خیالاتِ شبانه است؛ و معاینه می‌بینم که بر رُخسارت جنون و هراس سرد و خاموش یک‌به‌یک پدیدار می‌شوند. ای ابلیس‌ بانوی سبز قبا و ای شیطان‌ بچه‌ی سرخ‌پوش آیا هراس و عشق را از انبانِ خویش به جان‌ات فرو ریخته‌اند؟ آیا کابوس با حرکتی جبارانه و خموش...

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا