تردید و تصمیم

ادبیات

داستان کوتاه جای تردید و تصمیم نبود(قسمت-4)

داستان کوتاه جای تردید و تصمیم نبود،راه افتادیم،پاسبان‌ گفت: ‌«ببریمش‌ دیگه».گفتم: «یه کمی خوبه نگهش داریم».گفت: «نه، بریم دیگه».گفتم: «بهتره یه کمی نگهش داریما».و مرد را گذاشتم روی نیمکت کنار بچه‌ها. مرد، منگ و وارفته‌ و رنگ پریده‌،خواب بود.پاسبان گفت: «من که میگم ورش داریم بریم دیگه».گفتم: «حالا اول برو یه تاکسی بگیر».گفت: «بلندش کنیم تا دم در تا تاکسی برسه معطل نشیم».نشستم پیش روی مرد. به صورتش نگاه کردم که از سیلی‌ها ورم کرده بود اما بی‌خون می نمود.پاسبان گفت: «پس من اول میرم یه دس برسونم به آب»…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

داستان کوتاه جای تردید و تصمیم نبود (قسمت-3)

داستان کوتاه جای تردید و تصمیم نبود،خورد به دیوار،و افسر‌ بو کشید و گفت: « بله. . . تریاک» و یک سیلی سخت‌‌ خواباند‌ در گوشِ مرد که انگشتانش جوهری شد و سر مرد از یک طرف‌ به طرف دیگر یله شد. من گفتم: ‌«بو‌ جوهره‌ آقا» و افسر یک سیلی سخت‌ دیگر خواباند در گوش دیگر مرد‌ و مرد، مَنگ چشم باز کرد به‌ سختی و گفت: «نزن. ‌نزن. ولم کن بمیرم» و افسر سیلی سخت دیگری به‌ او‌ زد‌ و گفت‌: «یالا ورش دارین برسونیدش مریض خونه».اول پاسبان…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

داستان کوتاه جای تردید و تصمیم نبود (قسمت-2)

حرفش را برید،افسر می خواست‌ بداند در گذشته میان ما چه گذشته است. من گفتم:‌ «هیچ‌. اصلا‌ این‌ آقا را من نه می شناسم و نه دیده‌ام. همسایه است»بس‌که همسایه جوش زده بود، موقع بازجوییِ من‌، ‌‌او‌ را برده‌ بودند به یک اتاق دیگر. افسر پرسید از او شکایتی دارم‌ که من‌ گفتم‌‌ نه، من اصلا او را نه دیده‌ام و نه می شناسم. همسایه است. همین.افسر گفت: «اینکه‌ به شما فحش داده؟»گفتم:«کی نمیده؟»گفت:«قصد ضرب داشته.»گفتم:«اینکه گلدان‌هایش را پرت‌ کرده؟»گفت:«آره، که گلدان هایش را پرت کرده.»گفتم:«خوب،گلدان‌های‌ خودش‌ را پرت کرده.»نیشخندزد…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

داستان کوتاه جای تردید و تصمیم نبود (قسمت-۱)

داستان کوتاه جای تردید و تصمیم نبود به قلم ابراهیم گلستان در تابستان سال ۱۳۴۵ در یازدهمین شماره مجله فرهنگی آرش به سردبیری سیروس طاهباز به چاپ رسیده است و حالا با گذشت ۵۰ سال در چند قسمت دنباله دار مجدداً در مجله اینترنتی ماهتوتا منتشر خواهد شد.جای تردید و تصمیم نبود،چه کنم؟ دلم می خواست آواز بخوانم. اول که آمدم خانه، خواستم روزنامه بخوانم اما حیفم آمد؛ خواستم کتاب بخوانم زورم آمد؛ خواستم رادیو بگیرم، دیدم رادیو از صبح روشن مانده خودش دارد یواش یواش می خواند و وقتی…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا