جسد

ادبیات

جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ

جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ ای هستی تو ننگ عدم تا به ‌کجا هیچ دیدی عدم هستی و چیدی الم دهر با این همه عبرت ندمید از تو حیا هیچ مستقبل اوهام چه مقدار جنون داشت رفتیم و نکردیم نگاهی به قفا هیچ آیینه امکان هوس‌آباد خیال ست تمثال جنون‌گر نکند زنگ و صفا هیچ زنهار حذر کن ز فسونکاری اقبال جز بستن دستت نگشاید ز حنا هیچ...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا