حرف

ادبیات

نه در شب و نه در روز حرفی نگفته باقی نیست 8

حرفی نگفته در زیر آفتاب باقی نمانده به این سبب شبانه میسرایم عشقم را نه در شب و نه در روز حرفی نگفته باقی نیست من نیز گفته ها را به سبکی نو میگویم هیچ سبک تجربه نشده ای در دنیا باقی نمانده من نیز ساکت مانده عشقم را در درونم نگاه میدارم می شنویی ؟ نه ! که سکوتم چگونه بانگ بر می آرد...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

از پشت شیشه های مه آلود با من حرف می زدی

از پشت شیشه های مه آلود با من حرف می زدی صورتت را نمی دیدم به شیشه های مه آلود نگاه کردم بخار شیشه ها آب شده بود شفاف بودند ، اما تو نبودی صدای تو را از دور می شنیدم تو در باران راه می رفتی تو تنها در باران زیر یک چتر به انتهای خیابان رفتی از یک پنجره در باران صدای ویلن سل شنیده می شد سرد بود...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا