دروازه

ادبیات

دروازه ها دوباره هرگز باز نخواهند شد؟

و همه اش همین؟ و دروازه ها دوباره هرگز باز نخواهند شد؟ و باد و غبار به دور لولاهای زنگ زده در خواهند چرخید و ترانه های اکتبر به ناله خواهند افتاد، وای – چرا، وای – چرا؟ و تو به کوه نگاه خواهی کرد و کوه به تو نگاه خواهد کرد و تو آرزو خواهی کرد که کوه بودی و کوه اصلا هیچ آرزویی نخواهد کرد؟ همه اش همین؟ دروازه ها دوباره هرگز،هرگز باز نخواهند شد؟ فقط باد و غبار و لولاهای زنگ زدۀ در و اکتبر نالان

بیشتر بخوانید »
ادبیات

آرزومندم دنیا را از دروازه طبیعی اش ترک کنم

می خواهم پیش از آنکه بمیرم آیه های روحم را تقسیم کنم شعرم به رنگ سبز روشن است و به رنگ یاسمن سوزان شعرم گوزنی زخمی است به جستجوی پناهگاهی در جنگل می خواهم سرنوشتم را با تهی دستان زمین یکی کنم لالائی زمین برایم از زمزمه دریا دلپذیرتر است به آنها طلای ناب عطا کن که وقت گدازش، می‌تابد و می‌درخشد و به من ، جنگل بی انتها وقتی که خورشید در آن غروب می‌کند... هر ژانویه و ژوئن گل رُز سفید می‌کارم برای دوستی که دست صمیمیت به…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا