دریا دور بود

ادبیات

انگشت بر ماشه و گوش در انتظار

ما سه نفر بودیم بدر خان ، نازلی‌جان و من سه دهان ، سه دل ، سه فشنگِ سوگند خورده ناممان همچو بلایی بر کوه و سنگ‌ها نوشته شده بود گناه سنگینی بر گردن، و تفنگی چلیپاوار آویخته بر سینه انگشت بر ماشه و گوش در انتظار پشتمان را به خاک امانت سپرده بودیم دست‌هایمان را که از سرما می‌لرزید بر شوکران تلخ می‌مالدیم و زیر لحافی از ستاره، به آغوش هم پناه می‌بردیم دریا دور بود،و تنهایی غذابمان می‌داد شب به پرتگاهی می‌مانست با صدای شغال‌های دور...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا