دریا

  • ادبیاتباران رنگ‌های آهنگین می‌وزد

    باران رنگ‌های آهنگین می‌وزد

    در بندر آبی چشمانت باران رنگ‌های آهنگین می‌وزد خورشید و بادبان‌های خیره‌کننده سفر خود را در بی‌نهایت تصویر می‌کنند در بندر آبی چشمانت پنجره‌ایست گشوده به دریا پرندگانی در دور دست به جستوی سرزمین‌های به دنیا نیامده در بندر آبی چشمانت برف در تابستان می‌آید کشتی‌هایی با بار فیروزه که دریا را در خود غرقه می‌سازند بی‌آنکه خود غرق شوند در بندر آبی چشمانت...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتپسرم…او به دریا رفت

    پسرم…او به دریا رفت

    تمام طول روز در باد و مِه، موج ها روانه ساخته اند نوک های توفنده اشان را به سمت صخره های پایدار. پسرم… او به دریا رفت مدت ها و مدت ها قبل طره های قهوه ای از زیر کلاهش به بیرون می لغزید نگاهم کرد با آن چشمان آبی و پولادین آراسته، راست قامت، و راست، به دورها قدم گذاشت پسرم… او به دریا رفت...

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا