دستانت

دستانت

  • ادبیاتدستانت را به من بده که بس رویا دیده‌ام

    دستانت را به من بده که بس رویا دیده‌ام

    دستانت را به من بده، بخاطر دلواپسی دستانت را به من بده که بس رویا دیده‌ام بس رویا دیده‌ام در تنهایی خویش دستانت را به من بده برای رهایی‌ام دستانت را که به پنجه‌های نحیفم می‌فشرم با ترس و دستپاچگی، به شور مثل برف در دستانم آب می‌شوند مثل آب درونم می‌تراوند هرگز دانسته‌ای که چه بر من می‌گذرد چه چیز مرا می‌آشوبد و بر من هجوم می‌برد هرگز دانسته‌ای چه چیز مبهوتم می‌کند چه چیزها وا می‌گذارم وقتی عقب می‌نشینم؟

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا