زمان می‌گذرد

  • ادبیاتچشم‌هایت را در خودت زندانی کن

    چشم‌هایت را در خودت زندانی کن

    کسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند، و این‌ها به خواب‌هایم راه پیدا می‌کنند. شاید از خواب‌های آینده‌ام، این سطرها را می‌دُزدم، که در این اتاق که در امروز نمی‌گنجم. آن‌قدر در این جاده در این راه ایستاده‌ام، که دیگر دیده نمی‌شوم، و همه می‌پندارند این جاده منم، این راه. درختانِ این مسیرِ جادویی، زمانِ زنده‌بودنِ مرا از خویش بالا کشیده‌‌اند. و وقتی از این‌جا می‌گذرم، تپشی مضاعف مرا می‌گیرد، بال‌هایی سنگین، رودخانه‌ای در خوابی عمیق، آیا شنیدنِ صدای یک رودخانه...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتآنان که اشتباه زندگی کردند

    آنان که اشتباه زندگی کردند

    بیدار شو دلم، زمان جدایی، فرا رسید، باد ، سیلی می‌زند، بر تن لرزانم، شب‌ها ، بلند هستند؟ یا من فقیرم؟ که با نان، و شعر و شراب، روزگار می‌گذرانم، بیدار شو، دلم، زمان جدایی، فرا رسید، بگذار مرگ ، هم بمیرد ...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتزمان می‌گذرد

    هرچه زمان می‌گذرد بیشتر رنگ می‌بازند،شناخته نمی‌شوند

    حال چند سالی‌ست که آواره‌ایم،از جزیره‌ای خشک و بی آب و علف، به جزیره‌ی خشک و بی‌آب و علفی دیگر،در حال حمل چادرها بر پشت‌مان، بی‌آنکه فرصت برپا کردن‌شان را داشته باشیم ،بی‌آنکه فرصت کنیم دو سنگ را کنار هم بچینیم،تا بر آن‌ها دیگچه‌امان را بار بگذاریم،بی‌آنکه فرصت کنیم صورت‌مان را بتراشیم،نصفه‌سیگاری دود کنیم.از احضار به احضار،از بیگاری به بیگاری...

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا