زمین

ادبیات

زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من، آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی‌ست هوا؟ یا گرفته است هنوز ؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است، آسمانی به سرم نیست. از بهاران خبرم نیست، آنچه می‌بینم دیوار است، آه این سخت سیاه، آنچنان نزدیک است، که چو بر می‌کشم از سینه نفس، نفسم را بر می‌گرداند. ره چنان بسته که پرواز نگه، در همین یک قدمی می‌ماند، کورسویی ز چراغی رنجور، قصه‌پرداز شب ظلمانیست، نفسم می‌گیرد، که هوا هم اینجا زندانی‌ست. هر چه با من اینجاست...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم

آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می‌جهید، که ما را بلعیده است. وقتی از ضعف‌های ما حرف می‌زنید ، یادتان باشد ، که از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید. به یاد آورید که ما بیش از کفش‌هامان کشور عوض کردیم، و میدان‌های جنگ طبقاتی را با یأس پشت سر گذاشتیم، آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود. این را خوب می‌دانیم: حتی نفرت از حقارت نیز، آدم را سنگدل می‌کند، حتی خشم بر نابرابری هم، صدا را خشن می‌کند. آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا