سرنوشت

ادبیات

داستان کوتاه کمی کمتر یا کمی بیشتر

من به سرنوشت ایمان دارم. وقتی دست جادویی اش را تا انتهای آرزوهایت فرو می برد و دقیقا آن یکی که همه ی دیگر آرزوها را به هم پیوند می دهد را می دزدد و موقعیت مرکزی عجیب و غریبی را برایت تصویر می کند و تو می مانی و چیزهایی که هنوز نطفه نبسته، فرانکشتاین می شوند. درست در همان لحظه که برای آخرین بار هندل موتورت را می چرخانی و منتظری نور، دنیایت را با جرقه هایش درخشان کند، پت و پتی می کند و هرز می چرخد…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

اشکهای سیاه می‌ریزند

کجایی تو مرا می‌بینی می‌شنوی؟ مرا به جا می‌آری، منِ زیباترینْ منِ تنها، موج رودخانه را چون کمانچه برمی‌گیرم، می‌گذارم بگذرند روزها، می‌گذارم بگذرند ابرها زورقها، ملالْ نزدِ من مرده‌ست، مرا تمام طنینهای کودکیْ گنجهای من، با خنده در گلوست، چشم‌اندازِ من سعادتی‌ست بس بزرگ، و رخسار منْ جهانی روشن، آن‌جا همه اشکهای سیاه می‌ریزند، غار به غار می‌روند، این‌جا نمی‌توان از دست رفت، و رخسار من در آبی صافی‌ست می‌بینم، می‌خواند از درختی تنها، سبُکی می‌دهد به سنگریزه‌ها، آینه‌دارِ افقهاست، بر درخت تکیه می‌زنم، بر سنگریزه‌ها میارمم، بر آبْ…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا