سهراب سپهری

سهراب سپهری

  • ادبیاتمی خواند از بلندی بام شب شکست

    می خواند از بلندی بام شب شکست

    رنگی کنار شب بی حرف مرده است مرغی سیاه آمده از راه های دور می خواند از بلندی بام شب شکست سرمست فتح آمده از راه این مرغ غم پرست در این شکست رنگ از هم گسسته رشته ی هر آهنگ تنها صدای مرغک بی باک گوش سکوت ساده می آراید با گوشوار پژواک مرغ سیاه آمده از راههای دور بنشسته روی بام بلند شب شکست چون سنگ ‚ بی تکان لغزانده چشم را بر شکل های در هم پندارش...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتمگذار خواب وجودم را پر پر کنم

    مگذار خواب وجودم را پر پر کنم

    شب را نوشیده ام و بر این شاخه های شکسته می گریم مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان مرا با رنج بودن تنها گذار مگذار خواب وجودم را پر پر کنم مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم سپیدی های فریب روی ستون های بی سایه رجز می خوانند طلسم شکسته...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدوره گردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت

    دوره گردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت

    روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد در رگ ها، نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید. کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ ! دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت جارخواهم زد: ای شبنم...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتمن که مجذوب یک حجم بی درد بودم

    من که مجذوب یک حجم بی درد بودم

    این وجودی که در نور ادراک، مثل یک خواب رعنا نشسته، روی پلک تماشا، واژه هایی تر و تازه می پاشد. چشم هایش، نفی تقویم سبز حیات است. صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است. سال ها این سجود طراوت، مثل خوشبختی ثابت، روی زانوی آدینه ها...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتچیزهایی هست که نمیدانم،میدانم

    چیزهایی هست که نمیدانم،میدانم

    ابری نیست، بادی نیست، می نشینم لب حوض، گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب. پاکی خوشه زیست، مادرم ریحان می چیند، نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر، رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط، نور در کاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد، نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد، پشت لبخندی پنهان هر چیز...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتعشق را زیر باران باید جست

    عشق را زیر باران باید جست

    چترها را باید بست، زیر باران باید رفت، فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد، با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت، دوست را، زیر باران باید دید، عشق را، زیر باران باید جست، زیر باران باید با زن خوابید، زیر باران باید بازی کرد، زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد،نیلوفر کاشت، زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است....

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا