سکوت فاصله ها را شکسته بود

سکوت فاصله ها را شکسته بود

  • ادبیاتدر سکوتت مُرده‌ها جابه‌جا می‌شوند

    در سکوتت مُرده‌ها جابه‌جا می‌شوند

    آن‌قدر به خودم گوش می‌دهم، که رودخانه‌یِ گِل‌آلود زلال می‌شود ، کلمه‌ها برای بیرون‌آمدن بال‌بال می‌زنند، پرنده‌ها تمامِ شاخه‌های دُور و برم را می‌گیرند. کلمه‌ها چیزی می‌خواهند پرنده‌ها چیزی، و رودخانه آن‌قدر زلال شده ، که عزیزترین مُـرده‌ات را بی‌صدا کنارت حس می‌کنی، چشم‌هایت را می‌بندی ، حرف نمی‌زنی ، ساعت‌ها ، این درکِ من از توست : در سکوتت مُـرده‌ها جابه‌جا می‌شوند، کسی که منم،اما کلمه تو با آن آمد، طول می‌کشد،سکوتت طول می‌کشد، آن‌قدر که پرنده‌ها به تمامِ بدنت نوک...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدر برابر آینهمی شکافت

    اما افسوس ، آواز من فضا را نمی شکافت

    D در روزی درخشان از تابش خورشید لبریز از رویا و آرزو مملو از نسیمکی که از پنجره می آمد، مست رایحه گلهای باغ در فضایی آرام احساس خوشبختی می کردم خوشبخت بخاطر افسون طبیعت. پر می گشایم در برابر آینه، گیسوانم را می آرایم و چهره ام را. به آرامی آواز می خوانم خورشید آتشگون اندک اندک غروب می کند شب به پایان می رسد. سکوت فاصله ها را شکسته بود در مقابل آینه خودی تازه یافتم اما افسوس، آواز من فضا را نمی شکافت روحم ناگهان غمگین شده…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا