سکوت

سکوت

  • ادبیاتنه سکوت دعوت می‌کند و نه دیر است

    نه سکوت دعوت می‌کند و نه دیر است

    تمام دست تو روز است و چهره‌ات گرما نه سکوت دعوت می‌کند و نه دیر است دیگر باید حضور داشت در روز در خبر در رگ و در مرگ… از عشق اگر به زبان آمدیم فصلی را باید برای خود صدا کنیم تصنیف‌ها را بخوانیم که دیگر زخم‌هامان بوی بهار گرفت...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتگاهی برای ادامه‌ی روزهای تو سکوت کردیم

    گاهی برای ادامه‌ی روزهای تو سکوت کردیم

    به تو گفته بودیم: گاهی برای ادامه‌ی روزهای تو سکوت کردیم هر جا باران بارید ما در کنارت ایستاده‌ایم و برای مرگ و تاریکی که به دنبال تو بودند گلی پرتاب کردیم که تو را از یاد ببرند به تو گفته بودیم: درختان در تنهایی می‌رویند و در باد نابود می‌شوند...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدر سکوتت مُرده‌ها جابه‌جا می‌شوند

    در سکوتت مُرده‌ها جابه‌جا می‌شوند

    آن‌قدر به خودم گوش می‌دهم، که رودخانه‌یِ گِل‌آلود زلال می‌شود ، کلمه‌ها برای بیرون‌آمدن بال‌بال می‌زنند، پرنده‌ها تمامِ شاخه‌های دُور و برم را می‌گیرند. کلمه‌ها چیزی می‌خواهند پرنده‌ها چیزی، و رودخانه آن‌قدر زلال شده ، که عزیزترین مُـرده‌ات را بی‌صدا کنارت حس می‌کنی، چشم‌هایت را می‌بندی ، حرف نمی‌زنی ، ساعت‌ها ، این درکِ من از توست : در سکوتت مُـرده‌ها جابه‌جا می‌شوند، کسی که منم،اما کلمه تو با آن آمد، طول می‌کشد،سکوتت طول می‌کشد، آن‌قدر که پرنده‌ها به تمامِ بدنت نوک...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدرِ این اتاق‌ها

    دَری برای باز کردن نیست،پنجره‌ای برای دیدن نیست

    درِ این اتاق‌ها را،یکی‌یکی باز می‌کنیم و سرک می‌کشیم، از اتاق سفید می‌رسیم،به اتاق صورتی از اتاق سبز می‌رسیم،به اتاق سیاه، از آب‌انبار قدیمی می‌رسیم،به صندوق‌خانه‌ی مادربزرگ، من این درها را تنها برای تو باز کرده‌ام، من این ستاره‌ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده‌ام، من از سایه تنها برای تو می‌گویم، سایه‌ای که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود روی دیوار...

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا