شبی سیاه

ادبیات

شبی سیاه بود از آفتاب آن روز طالعی سنگین سر برآورد

از آن صبحدم که مغرب زاده شد شبی سیاه بود از آفتاب آن روز طالعی سنگین سر برآورد از مصیبت تنهایی زاده شد و از بیست و چهارِ نیسان پاییزی گوژ پشت سر برآورد زمانه‌ای پیر و پکیده ورد زبانش سرزمینی دارم از همان کودکی هلهله‌ها از آن چوبه‌های دار بود...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا