شعر

ادبیات

شب اگر رنگ و بویی از شب‌های آینده بگیرد

اگر که برگردد خورشید هرچند فرورفته در غروب، شب اگر رنگ و بویی از شب‌های آینده بگیرد، اگر غروبی بارانی انگار از روزگار دلنشینی برآید، که هرگز به تمامی در اختیار نبوده، دلشاد نمی‌شوم من هرگز، خواه لذتی ببرم خواه رنجی بکشم از این‌همه: دیگر این زندگی پیش‌رو حسی برنمی‌انگیزد در من، شاعر بودن، زمان زیادی می‌طلبد تنها راه، ساعت‌ها و ساعت‌ها تنهایی‌ست تا به چیزی شکل بدهی که قدرت است و رهاسازی،...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

دلتنگت شده‌ام جدایی قلبم را نشئه می‌کند مور مور می‌کند17

دلتنگت شده‌ام جدایی قلبم را نشئه می‌کند مور مور می‌کند آن چنان که اشتیاق تو روحم را نئشه می‌کند خیلی هم با هم نبوده‌ایم اما، تازه درمی‌یابم حس بودنت مدت‌هاست درونم را گرم کرده نبودنت را به یاد که می‌آورم کار دیگر گذشته از تیر کشیدن دل...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

عشق بی‌دلیل دوست داشتن است233

عشق بی‌دلیل دوست داشتن است بی‌سبب به کسی دل‌بستن است، آب شدن است به وقت نگریستن به چشمانش از درون لرزیدن است به وقت گرفتن دستانش با تمام وجود حتی در آغوش نکشیدن است از شرم...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟28

تو عشق بودی این را از بوی تن ات فهمیدم شاید هم خیلی دیر به تو رسیدم خیلی دیر اما مگر قانون این نبود که هر آنچه دیر می آید عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟ عادت کرده ایم به نداشتن ها و شاید به اندوه...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

شراب،دنبال شب اش می گردد درد،دنبال دانه ای انگور22

شراب ، دنبال شب اش می گردد درد ، دنبال دانه ای انگور و انگور خاطره ی روزی که از خوشه چیده شد من هم سراغ زنی به ظرافت قطره ای اشک می گردم زنی که به اندازهِ قطره ای در شراب محو شده ست

بیشتر بخوانید »
ادبیات

در لابلای داستانی از گل های شب به بهای خستگی اسب ها9

در لابلای داستانی از گل های شب به بهای خستگی اسب ها انگار ، کسی به نام او بود که دهانی زیبا داشت پس از ساعت ها عشق بازی پشت تلفن می‌رفت و صدایش را می‌شست در گریبانش دکمه‌ای بزرگ و گیسوان بلندی داشت آن هنگام که لیوان شراب را سر می‌کشید...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

وقتی به هم نزدیک می‌شویم بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم35

وقتی به هم نزدیک می‌شویم بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم وقتی با هم هستیم بیش‌تر تنهاییم آرام آرام خانه‌ای در ذهن‌مان شکل می‌گیرد. او تنهاست من هم تنهایم و از دودکش خانه اندوه بالا می‌رود...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

نه به خواب،که به رویاهایم سفر می‌کنم74

نه به خواب که به رویاهایم سفر می‌کنم آنجا هر قدر بخواهم تجربه خواهم کرد هرچه را که نتوانستم زمان بیداری تجربه کنم همگی زیبا و جوان بودند که به دروغ دوستشان داشتم یا دوستم داشتند آخرین کسانی که خواهم دید آنان خواهند بود سالهاست که نتوانستم در برابر محبت پایداری کنم.

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا