شعر

شعر

  • سبک زندگیمتن و جملات کوتاه و زیبای عرض تسلیت به افراد مختلف

    تسلیت 1659 متن پیامک شعر عکس +کلیپ مخصوصه [تسلیت]

    در این مقاله،بهترین متن های تسلیت،اس ام اس تسلیت،عکس نوشته تسلیت،کلیپ تسلیت،شعر تسلیت،پیام تسلیت رسمی،پیام دوستانه تسلیت،تسلیت مرگ همسر،پیام تسلیت فوت بستگان،متن تسلیت همکار،متن تسلیت پدربزرگ،متن تسلیت مادربزرگ،متن تسلیت مرگ عزیزان،متن تسلیت فوت شدگان و پیام تسلیت،تسلیت مرگ برادر،پیام عرض تسلیت،پیام ساده تسلیت،تسلیت مدافعان حرم،پاسخ به تسلیت،متن تسلیت رسمی،پیام و متن تسلیت رسمی و جملات صمیمانه فوت برادر به دوست و همکار،پیام غمگین تسلیت پدر،متن تسلیت فوت برادر+جملات رسمی و شعر فوت برادر برای دوست و همکار،پیام و متن تسلیت رسمی و جملات صمیمانه فوت برادر به دوست و همکار،متن…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتاگر که برگردد خورشید هرچند فرورفته در غروب

    شب اگر رنگ و بویی از شب‌های آینده بگیرد

    اگر که برگردد خورشید هرچند فرورفته در غروب، شب اگر رنگ و بویی از شب‌های آینده بگیرد، اگر غروبی بارانی انگار از روزگار دلنشینی برآید، که هرگز به تمامی در اختیار نبوده، دلشاد نمی‌شوم من هرگز، خواه لذتی ببرم خواه رنجی بکشم از این‌همه: دیگر این زندگی پیش‌رو حسی برنمی‌انگیزد در من، شاعر بودن، زمان زیادی می‌طلبد تنها راه، ساعت‌ها و ساعت‌ها تنهایی‌ست تا به چیزی شکل بدهی که قدرت است و رهاسازی،...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدلتنگت شده‌ام جدایی قلبم را نشئه می‌کند مور مور می‌کند17

    دلتنگت شده‌ام جدایی قلبم را نشئه می‌کند مور مور می‌کند17

    دلتنگت شده‌ام جدایی قلبم را نشئه می‌کند مور مور می‌کند آن چنان که اشتیاق تو روحم را نئشه می‌کند خیلی هم با هم نبوده‌ایم اما، تازه درمی‌یابم حس بودنت مدت‌هاست درونم را گرم کرده نبودنت را به یاد که می‌آورم کار دیگر گذشته از تیر کشیدن دل...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتعشق بی‌دلیل دوست داشتن است233

    عشق بی‌دلیل دوست داشتن است233

    عشق بی‌دلیل دوست داشتن است بی‌سبب به کسی دل‌بستن است، آب شدن است به وقت نگریستن به چشمانش از درون لرزیدن است به وقت گرفتن دستانش با تمام وجود حتی در آغوش نکشیدن است از شرم...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتعاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟28

    عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟28

    تو عشق بودی این را از بوی تن ات فهمیدم شاید هم خیلی دیر به تو رسیدم خیلی دیر اما مگر قانون این نبود که هر آنچه دیر می آید عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟ عادت کرده ایم به نداشتن ها و شاید به اندوه...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتشراب،دنبال شب اش می گردد درد،دنبال دانه ای انگور22

    شراب،دنبال شب اش می گردد درد،دنبال دانه ای انگور22

    شراب ، دنبال شب اش می گردد درد ، دنبال دانه ای انگور و انگور خاطره ی روزی که از خوشه چیده شد من هم سراغ زنی به ظرافت قطره ای اشک می گردم زنی که به اندازهِ قطره ای در شراب محو شده ست

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدر لابلای داستانی از گل های شب به بهای خستگی اسب ها9

    در لابلای داستانی از گل های شب به بهای خستگی اسب ها9

    در لابلای داستانی از گل های شب به بهای خستگی اسب ها انگار ، کسی به نام او بود که دهانی زیبا داشت پس از ساعت ها عشق بازی پشت تلفن می‌رفت و صدایش را می‌شست در گریبانش دکمه‌ای بزرگ و گیسوان بلندی داشت آن هنگام که لیوان شراب را سر می‌کشید...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتوقتی به هم نزدیک می‌شویم بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم35

    وقتی به هم نزدیک می‌شویم بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم35

    وقتی به هم نزدیک می‌شویم بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم وقتی با هم هستیم بیش‌تر تنهاییم آرام آرام خانه‌ای در ذهن‌مان شکل می‌گیرد. او تنهاست من هم تنهایم و از دودکش خانه اندوه بالا می‌رود...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتنه به خواب،که به رویاهایم سفر می‌کنم74

    نه به خواب،که به رویاهایم سفر می‌کنم74

    نه به خواب که به رویاهایم سفر می‌کنم آنجا هر قدر بخواهم تجربه خواهم کرد هرچه را که نتوانستم زمان بیداری تجربه کنم همگی زیبا و جوان بودند که به دروغ دوستشان داشتم یا دوستم داشتند آخرین کسانی که خواهم دید آنان خواهند بود سالهاست که نتوانستم در برابر محبت پایداری کنم.

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتحدس می‌زنم که خواهی گریخت05

    حدس می‌زنم که خواهی گریخت05

    حدس می‌زنم که خواهی گریخت التماس نمی‌کنم از پی‌ات نمی‌دوم اما صدایت را در من جا بگذار می‌دانم که از من دل می‌کنی راهت را نمی‌بندم اما عطر موهایت را در من جا بگذار می‌دانم که از من جدا خواهی شد خیلی ویران نمی‌شوم از پا نمی‌افتم...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتبدون اینکه بگوئی نیز می دانم حس می کنم که خواهی گریخت13

    بدون اینکه بگوئی نیز می دانم حس می کنم که خواهی گریخت13

    بدون اینکه بگوئی نیز می دانم حس می کنم که خواهی گریخت ناتوان از التماسم ، ناتوان از دویدن اما صدایت را برایم باقی گذار می دانم که خواهی گسست ناتوانم از گرفتن گیسوانت اما بویت را برایم باقی گذار درک می کنم که جدا خواهی شد...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتجایی که قرار گذاشته بودیم همدیگر را دیدیم

    جایی که قرار گذاشته بودیم همدیگر را دیدیم 5

    جایی که قرار گذاشته بودیم همدیگر را دیدیم نه در زمانی که قرار گذاشته بودیم من بیست سال زودتر آمده ، منتظر ماندم تو آمدی ، بیست سال دیرتر من از انتظار تو پیرم...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتانسان ها انسان های دیگری را یادآور می شوند

    انسان ها انسان های دیگری را یادآور می شوند 6

    بعضی انسان ها به عده ی دیگر از انسان ها انسان های دیگری را یادآور می شوند آنها که به یاد آورده اند ، غمگین اند آنها که یادآور شده اند ، بی خبر آنهایی هم که در یاد آمده اند...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتروزی اگر ببینم آمده ای بسان کبوتری خسته از دیاران دوردست

    روزی اگر ببینم آمده ای بسان کبوتری خسته از دیاران دوردست

    روزی اگر ببینم آمده ای بسان کبوتری خسته از دیاران دوردست،یار با زیبایی بی پایانی در چشمهایت و بهاری در گیسوانت روزی اگر ببینم آمده ای با نسیمی خنک در لبخنده ات و دست هایی زیبا، به اندازه گذشته ها زیبا شکوفه می دهند تمام درهایی که کوفته ای روزی اگر ببینم آمده ای...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتای شعر بانوی بیمار،دریغا!تو را چه می‌شود این بامداد؟

    ای شعر بانوی بیمار،دریغا!تو را چه می‌شود این بامداد؟

    ای شعر بانوی بیمار، دریغا! تو را چه می‌شود این بامداد؟ چشمانِ گود افتاده‌ات اینک لب‌ ریز از خیالاتِ شبانه است؛ و معاینه می‌بینم که بر رُخسارت جنون و هراس سرد و خاموش یک‌به‌یک پدیدار می‌شوند. ای ابلیس‌ بانوی سبز قبا و ای شیطان‌ بچه‌ی سرخ‌پوش آیا هراس و عشق را از انبانِ خویش به جان‌ات فرو ریخته‌اند؟ آیا کابوس با حرکتی جبارانه و خموش...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتاین اندوهِ غریب از کجا آمده است؟...!

    این اندوهِ غریب از کجا آمده است؟…!

    می‌گفتی:این اندوهِ غریب از کجا آمده است که چون دریا روی صخره‌های عریان و سیاه را می‌گیرد؟ می‌گویم: از آن دم که دل یک‌بار کینه ورزد. زیستن دردی‌ست! این راز را همه‌گان می‌دانند. رنجی بسیار ساده و بی‌رمزوراز و هم‌چون شادیِ تو در چشمِ همه عیان. پس ای زیباروی مشتاق، از پُرس‌وجو دست بدار و کرَم نما آهسته سخن بگو، خاموش باش!...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتتن فرسوده ی بی جان مرده ای میان مردگان

    تن فرسوده ی بی جان مرده ای میان مردگان

    می خواهم در زمینی گل آلوده و پر حلزون به دست خود گودالی ژرف بکنم تا آسوده استخوانهای فرسوده ام را در آن بچینم و چون کوسه ای در موج ، در فراموشی بیارامم من از وصیت نامه و گور بیزارم پیش از آن که اشکی از مردمان طلب کنم مرا خوشتر آن که تا زنده ام ، زاغان را فرا خوانم تا از سراپای پیکر ناپاکم خون روانه کنند...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتتمام ماجرا همین است

    تمام ماجرا همین است

    مست شوید تمام ماجرا همین است مدام باید مست بود تنها همین باید مست بود تا سنگینی رقت‌بار زمان که تورا می‌شکند و شانه‌هایت را خمیده می‌کند را احساس نکنی...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتتمامِ نومیدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می افکنند

    تمامِ نومیدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می افکنند

    چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ که‌ چون‌ خم‌ می شوم‌ از آن‌ بنوشم‌ همه‌ی خورشیدها را می بینم‌ که‌ آمده‌اند خود را در آن‌ بنگرند تمامِ نومیدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می افکنند تا بمیرند چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ که‌ من‌ در آن‌، حافظه‌ی خود را ازدست‌ می دهم‌ این‌ اقیانوس‌ در سایه‌ی پرندگان‌ ، ناآرام‌ است‌ سپس‌ ناگهان‌ هوای دلپذیر برمی آید و چشمان‌ تو دیگرگون‌ می شود تابستان‌، ابر را به‌ اندازه‌ی پیشبند فرشتگان‌ بُرش‌ می دهد آسمان‌، هرگز، چون‌ بر فراز گندم زارها ،…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتعشق شاد وجود ندارد آدمی زاده را نصیبی نیست

    عشق شاد وجود ندارد آدمی زاده را نصیبی نیست

    عشق شاد وجود ندارد آدمی زاده را نصیبی نیست نه از توانش ، نه از ناتوانی ، و نه از دل و چون می پندارد که بازو می گشاید سایه اش سایه ی یک چلیپا ست و چون می پندارد که همای سعادت را در آغوش می کشد آن را خفه می کند زندگی آدمی ناکامی شگفت انگیز و دردناکی است عشق شاد وجود ندارد زندگی آدمی زادگان چون سپاه بی سلاحی است که به منظور دیگری جامه بر تنشان کرده بودند از بیداری بامداد پگاه ایشان چه حاصل وقتی…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا