شناخته نمی‌شوند

  • ادبیاتزمان می‌گذرد

    هرچه زمان می‌گذرد بیشتر رنگ می‌بازند،شناخته نمی‌شوند

    حال چند سالی‌ست که آواره‌ایم،از جزیره‌ای خشک و بی آب و علف، به جزیره‌ی خشک و بی‌آب و علفی دیگر،در حال حمل چادرها بر پشت‌مان، بی‌آنکه فرصت برپا کردن‌شان را داشته باشیم ،بی‌آنکه فرصت کنیم دو سنگ را کنار هم بچینیم،تا بر آن‌ها دیگچه‌امان را بار بگذاریم،بی‌آنکه فرصت کنیم صورت‌مان را بتراشیم،نصفه‌سیگاری دود کنیم.از احضار به احضار،از بیگاری به بیگاری...

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا