شهرام شیدایی

ادبیات

چشم‌هایت را در خودت زندانی کن

کسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند، و این‌ها به خواب‌هایم راه پیدا می‌کنند. شاید از خواب‌های آینده‌ام، این سطرها را می‌دُزدم، که در این اتاق که در امروز نمی‌گنجم. آن‌قدر در این جاده در این راه ایستاده‌ام، که دیگر دیده نمی‌شوم، و همه می‌پندارند این جاده منم، این راه. درختانِ این مسیرِ جادویی، زمانِ زنده‌بودنِ مرا از خویش بالا کشیده‌‌اند. و وقتی از این‌جا می‌گذرم، تپشی مضاعف مرا می‌گیرد، بال‌هایی سنگین، رودخانه‌ای در خوابی عمیق، آیا شنیدنِ صدای یک رودخانه...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

فقط در باد می‌توانی زنده باشی

چیزی در من می‌میرد، هرقدر که زنده‌گی می‌کنم، باد می‌آید و می‌رود، چیزی به‌جا نمی‌گذارد، مگر گذشتۀ خویش را، گاهی فکر می‌کنم فقط در باد می‌توانی زنده باشی، در گذشتۀ من، انگار تمامِ آشیانه‌های پرنده‌گان، پنجه‌های بازشدۀ مهربانِ ، دست‌های توست، دست‌هایت را، برای پرنده‌‌ها، جاگذاشته‌ای، ابرها فکرهای مرا به تو می‌پیوندد، به همان دنیایی که در آن، نه تو هستی و نه من... که در آن، تنها، فکرهای سردشده‌مان می‌توانند...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

در سکوتت مُرده‌ها جابه‌جا می‌شوند

آن‌قدر به خودم گوش می‌دهم، که رودخانه‌یِ گِل‌آلود زلال می‌شود ، کلمه‌ها برای بیرون‌آمدن بال‌بال می‌زنند، پرنده‌ها تمامِ شاخه‌های دُور و برم را می‌گیرند. کلمه‌ها چیزی می‌خواهند پرنده‌ها چیزی، و رودخانه آن‌قدر زلال شده ، که عزیزترین مُـرده‌ات را بی‌صدا کنارت حس می‌کنی، چشم‌هایت را می‌بندی ، حرف نمی‌زنی ، ساعت‌ها ، این درکِ من از توست : در سکوتت مُـرده‌ها جابه‌جا می‌شوند، کسی که منم،اما کلمه تو با آن آمد، طول می‌کشد،سکوتت طول می‌کشد، آن‌قدر که پرنده‌ها به تمامِ بدنت نوک...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا