عشق کفر است

ادبیات

شاید روزی خورشید دوباره بدرخشد

شاید روزی خورشید دوباره بدرخشد،و آسمان های آبی را به نظاره بنشیم، و بار دیگر دریابم که بیهوده نزیسته ام،گرچه بی تو باشم.شاید روزی علفزاران زرین در میان پاهایم،ساعاتی خوش از بهاری خرم به ارمغان آورند،و شکوفه های سپید دلربای بهاری را بیابم،گرچه در خاک آرمیده باشی.شاید بیشه های  تابستانی، تابناک بدرخشند،و گل های سرخ دگر بار زیبا شوند،و کشتزاران حاصلخیز در خزان لذتی با شکوه بر پا کنند،گرچه آن جا نباشی،شاید روزی در خیال سالیان رفته در درد غرقه نشوم، و به نغمه های کریسمس گوش سپارم، گرچه به…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

یادم بده چگونه قلب می‌میرد،و اشتیاق خودکشی می‌کند!

اگر یارم هستی کمکم کن،تا از تو دور شوم ،اگر دلدارم هستی کمکم کن، تا شفا یابم ،اگر می‌دانستم عشق چنین خطرناک است،عاشقت نمی‌شدم ،اگر می‌دانستم دریا اینقدر عمیق است،به دریا نمی‌زدم ،اگر پایان را می‌دانستم، آغاز نمی‌کردم! دلتنگت هستم ،یادم بده چگونه ریشه‌های عشق را درآورم، یادم بده چگونه اشک‌هایم را تمام کنم ،یادم بده چگونه قلب می‌میرد ، و اشتیاق خودکشی می‌کند!اگر پیامبری،ازاین جادو، از این کفر،رهایم کن،عشق، کفر است پس پاکم کن،بیرونم بکش از این دریا،که من شنا نمی‌دانم! موجی که در چشمانت جاری ست، مرا به درون…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا