عطر سرمست

ادبیات

داستان کوتاه خواب می‌بینم که در یک اردوگاه

داستان کوتاه:خواب می‌بینم که در یک اردوگاه، لابه لای زندانیان دیگر نشسته‌ام. پاهایم را توی شکمم جمع کرده ام و سرم را روی شان گذاشته‌ام. انگار قرار است تا ساعاتی دیگر ما را از آنجا به جای دیگری منتقل کنند. صدای همهمه‌ی جمعیت را می شنوم. می بینم که از لا به لای جمعیت آدم ها رد می شوم. آنها را کنار می زنم و خودم را هر طور که هست به اول صف می رسانم. بعد خودم را می‌بینم که خونین و مالین افتاده‌ام روی زمین و تکان نمی…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

انگشت بر ماشه و گوش در انتظار

ما سه نفر بودیم بدر خان ، نازلی‌جان و من سه دهان ، سه دل ، سه فشنگِ سوگند خورده ناممان همچو بلایی بر کوه و سنگ‌ها نوشته شده بود گناه سنگینی بر گردن، و تفنگی چلیپاوار آویخته بر سینه انگشت بر ماشه و گوش در انتظار پشتمان را به خاک امانت سپرده بودیم دست‌هایمان را که از سرما می‌لرزید بر شوکران تلخ می‌مالدیم و زیر لحافی از ستاره، به آغوش هم پناه می‌بردیم دریا دور بود،و تنهایی غذابمان می‌داد شب به پرتگاهی می‌مانست با صدای شغال‌های دور...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا