قشون‌های شکست خورده

ادبیات

می خواند از بلندی بام شب شکست

رنگی کنار شب بی حرف مرده است مرغی سیاه آمده از راه های دور می خواند از بلندی بام شب شکست سرمست فتح آمده از راه این مرغ غم پرست در این شکست رنگ از هم گسسته رشته ی هر آهنگ تنها صدای مرغک بی باک گوش سکوت ساده می آراید با گوشوار پژواک مرغ سیاه آمده از راههای دور بنشسته روی بام بلند شب شکست چون سنگ ‚ بی تکان لغزانده چشم را بر شکل های در هم پندارش...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

انگشت بر ماشه و گوش در انتظار

ما سه نفر بودیم بدر خان ، نازلی‌جان و من سه دهان ، سه دل ، سه فشنگِ سوگند خورده ناممان همچو بلایی بر کوه و سنگ‌ها نوشته شده بود گناه سنگینی بر گردن، و تفنگی چلیپاوار آویخته بر سینه انگشت بر ماشه و گوش در انتظار پشتمان را به خاک امانت سپرده بودیم دست‌هایمان را که از سرما می‌لرزید بر شوکران تلخ می‌مالدیم و زیر لحافی از ستاره، به آغوش هم پناه می‌بردیم دریا دور بود،و تنهایی غذابمان می‌داد شب به پرتگاهی می‌مانست با صدای شغال‌های دور...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا