لبخندش یخ زده بود

ادبیات

دخترک کوچک با موهایی پریشان

هر روز با او روبرو می شدم، سر یکی از صف ها، بلیط یک اتوبوس، سخت در مشتش فشرده بود، سیر نشده از خواب هایش، با چشمانی لرزان، اگر می فهمید نگاه هایم را، سرش را به سمت جلو خم میکرد. گمان کنم، پدر و مادرش مرده باشند، و خواهرش او را از مدرسه باز داشته، و سر کار فرستاده بودش، چه رویاهایی می دید، چه کسی می داند به اندازه تمام جاده ها، هی تبسمی به صورتش می دوید، وقتی که ناغافل از خواب می پرید...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا