لبریز از رویا و آرزو

لبریز از رویا و آرزو

  • ادبیاتلب فرو بسته بود

    لب فرو بسته بود

    در ژرفای دره‌ی داغستان، گرمای ظهر بود و، من، ناجُنب به زخم گلوله‌ای، افتاده بودم، از شکاف عمیق سینه‌ام، هنوز بخار برمی‌خواست، و خونم، قطره قطره سر ریز می‌کرد، افتاده بودم تنها، بر شن‌های دره، و مرا صخره های بلند در میان داشت، آفتاب به شعله‌ی سوزانش، بر تارک آن‌ها می‌تابید، و بر من هم، که در خواب مرگ بودم، آتش می‌پاشید، پس آنگاه به رؤیا دیدم، چراغ های تابانی را، بر سفره‌ی سوری که در دیارانم به پا بود، و در پوشش گل‌ها، زنانی آمدند،که در میان کلامشان، از…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدخترک کوچک با موهایی پریشان

    دخترک کوچک با موهایی پریشان

    هر روز با او روبرو می شدم، سر یکی از صف ها، بلیط یک اتوبوس، سخت در مشتش فشرده بود، سیر نشده از خواب هایش، با چشمانی لرزان، اگر می فهمید نگاه هایم را، سرش را به سمت جلو خم میکرد. گمان کنم، پدر و مادرش مرده باشند، و خواهرش او را از مدرسه باز داشته، و سر کار فرستاده بودش، چه رویاهایی می دید، چه کسی می داند به اندازه تمام جاده ها، هی تبسمی به صورتش می دوید، وقتی که ناغافل از خواب می پرید...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدر برابر آینهمی شکافت

    اما افسوس ، آواز من فضا را نمی شکافت

    D در روزی درخشان از تابش خورشید لبریز از رویا و آرزو مملو از نسیمکی که از پنجره می آمد، مست رایحه گلهای باغ در فضایی آرام احساس خوشبختی می کردم خوشبخت بخاطر افسون طبیعت. پر می گشایم در برابر آینه، گیسوانم را می آرایم و چهره ام را. به آرامی آواز می خوانم خورشید آتشگون اندک اندک غروب می کند شب به پایان می رسد. سکوت فاصله ها را شکسته بود در مقابل آینه خودی تازه یافتم اما افسوس، آواز من فضا را نمی شکافت روحم ناگهان غمگین شده…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا