محبوسم در این کالبد انسانی

محبوسم در این کالبد انسانی

  • ادبیاتدرونم جانوری هست، که چنگ می‌اندازد بر قلبم،

    درونم جانوری هست،چنگ می‌اندازد بر قلبم

    شاید که زمین معلق است در هوا، نمی‌دانم من.شاید ستاره‌ها برش‌های کاغذی کوچکی هستند،که قیچی غول پیکری بریده باشدشان، نمی‌دانم من.شاید که ماه اشکی ست در آسمان، نمی‌دانم من.و شاید خداوند آوایی‌ست ژرف، که ناشنوایی شنیده باشدش،من نمی‌دانم.شاید که هیچ کس نیستم من.البته، پیکری دارم ،که قادر به گریختن نیستم از آن.من،اما دلم می‌خواهد بزنم بیرون از سرم...

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا