معنای عشق

معنای عشق

  • ادبیاتبازی کردن نقش عشّاق کلاسیک

    بازی کردن نقش عشّاق کلاسیک

    از عشق ورزی در پرده وبازی کردن نقش عشّاق کلاسیک خسته شده ام می خواهم پرده را بالا بزنم سناریو را پاره کنم و مقابل همه داد بزنم من عاشقی معاصرم و به کوری چشم روزگار معشوق من تویی...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتمی سوزم برای تو،تا دست کم تو نسوزی!

    می سوزم برای تو،تا دست کم تو نسوزی!

    من عصایی پوسیده ام، درد راهم را به زندان ها انداخت، عیسایی به صلیب درآمده ام، درد مرا در گیر میخ ها انداخت، پیرسلطان را هم بر دار دیدم، عشق مرا مفتون چوبه ی دار کرد، حاجی بکتاش را در چمنزار دیدم، عشق مرا مراد آهویی کرد، بر هر شعله ای؛ بر هر آتشی، درد مرا اخگری کرد، بر این کوه ها؛ بر این راه ها، عشق مرا خس و خاشاک کرد، من می سوزم برای عشق، من می سوزم برای گـُل، که این آتش خاموش نشود، من می سوزم…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا