مُرده

مُرده

  • ادبیاتتن فرسوده ی بی جان مرده ای میان مردگان

    تن فرسوده ی بی جان مرده ای میان مردگان

    می خواهم در زمینی گل آلوده و پر حلزون به دست خود گودالی ژرف بکنم تا آسوده استخوانهای فرسوده ام را در آن بچینم و چون کوسه ای در موج ، در فراموشی بیارامم من از وصیت نامه و گور بیزارم پیش از آن که اشکی از مردمان طلب کنم مرا خوشتر آن که تا زنده ام ، زاغان را فرا خوانم تا از سراپای پیکر ناپاکم خون روانه کنند...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتبا بادبادکی مُرده بازی می‌کند

    با بادبادکی مُرده بازی می‌کند

    شب است. و شماری زیبایی سپری شده در باد خنده کنان همراه با شاخه‌های درختان. قهقهه‌ها، رقص سایه‌ها را با بادبادکی مُرده بازی می‌کند، متملقان برگ‌های فرو ریخته را هم دلبسته‌ی خود می‌کنند، و چهار چیز دیگر را هم می‌دانند. یکی از آن‌ها رنگ گیسوانِ توست...

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا