میان یخ‌ها و سنگ های سیاه مرده

میان یخ‌ها و سنگ های سیاه مرده

  • ادبیاتدر سکوتت مُرده‌ها جابه‌جا می‌شوند

    در سکوتت مُرده‌ها جابه‌جا می‌شوند

    آن‌قدر به خودم گوش می‌دهم، که رودخانه‌یِ گِل‌آلود زلال می‌شود ، کلمه‌ها برای بیرون‌آمدن بال‌بال می‌زنند، پرنده‌ها تمامِ شاخه‌های دُور و برم را می‌گیرند. کلمه‌ها چیزی می‌خواهند پرنده‌ها چیزی، و رودخانه آن‌قدر زلال شده ، که عزیزترین مُـرده‌ات را بی‌صدا کنارت حس می‌کنی، چشم‌هایت را می‌بندی ، حرف نمی‌زنی ، ساعت‌ها ، این درکِ من از توست : در سکوتت مُـرده‌ها جابه‌جا می‌شوند، کسی که منم،اما کلمه تو با آن آمد، طول می‌کشد،سکوتت طول می‌کشد، آن‌قدر که پرنده‌ها به تمامِ بدنت نوک...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتبر یخ‌زار

    درود من بدرود است ، آمدن‌ام رفتن،جوان مرگ می‌شوم!

    به نیم روز، هنگامی که تابستان از کوه‌ها بالا می‌رود کودک با چشمان خسته و ملتهب؛ لب وا می‌کند به سخن، ما امّا تنها سخن گفتن او را می‌بینیم. نفس‌اش چون بیماری به شمار می‌افتد به شمار می‌افتد در شبِ تب. کوهسار یخ زده، صنوبر و چشمه نیز پاسخ‌اش را می‌دهند، ما امّا پاسخ‌شان را می‌بینیم. نهر جاری از فراز صخره‌ شتاب می‌گردد -به پای بوسی گویا- و می‌ایستد، چون ستون سپیدی لرزان و پُر اشتیاق آنجا. نگاه صنوبر سنگین و تار. اگر که بنگرد. میان یخ‌ها و سنگ های…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا