میخائیل لرمانتاف

ادبیات

حکم سرنوشت بوده‌ است

آی ابرکان سیاه، آوارگانِ جاودان به راه! با دشت نیلگون، چون زنجیر دُر، کنون، شتابان می‌روید، چون من که به تبعید، از شمال محبوب، به سوی جنوب. چه‌کس بیرون‌تان رانده؟ اِی زائران ناخوانده! حکم سرنوشت بوده‌ است، یا دستی بد سرشت؟ حسادتی پنهان، یا افترای نیش‌دار رفیقان؟ و شاید جنایتی دیده‌اید، که این رنج راه را بر خود خریده‌اید؟ نه، شما دل‌گیر از، کشت‌زاران، بی‌حاصلید… شما با شوق‌ها، و رنج‌ها بیگانه‌اید،...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

بهترینِ فرشته را نازل کن

من، ای مادر آسمانی، اینک به دعا نشسته‌ام، به تمثالت، ای مریم نورانی، نز برای درمانی، یا که نبردی در این عالمِ فانی، نز برای سپاس و توبه، یا پشیمانی، نز برای خویش، وین روح خشک بیابانی، بل برای روحی آواره، در این دریای بی‌نشانی به تو می‌سپارم این قدیسه را، آری، به تو، ای پناه گرمِ دنیای خزانی. به روح لایقش اما، کرامتی عطا کن جاودانی، و او را مرحمت دار، توش و توانی، جوانی‌اش قرین سعادت، و پیری‌اش قرین آرامی، و قلبی،خالی از نفرت انسانی...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

لب فرو بسته بود

در ژرفای دره‌ی داغستان، گرمای ظهر بود و، من، ناجُنب به زخم گلوله‌ای، افتاده بودم، از شکاف عمیق سینه‌ام، هنوز بخار برمی‌خواست، و خونم، قطره قطره سر ریز می‌کرد، افتاده بودم تنها، بر شن‌های دره، و مرا صخره های بلند در میان داشت، آفتاب به شعله‌ی سوزانش، بر تارک آن‌ها می‌تابید، و بر من هم، که در خواب مرگ بودم، آتش می‌پاشید، پس آنگاه به رؤیا دیدم، چراغ های تابانی را، بر سفره‌ی سوری که در دیارانم به پا بود، و در پوشش گل‌ها، زنانی آمدند،که در میان کلامشان، از…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

آتشِ مرده‌ی چشمانی دیگر

نه، دیگر چنان پُر شور، دوستت نمی‌دارم چرا که تابش زیبایی‌ات، برای من نیست ، در تو، رنج‌های گذشته‌ام را، دوست می‌دارم، و جوانیِ از دست‌رفته‌ام را، هرچند گه‌گاه، نگاهْ مبهوت می‌دارم به چشمانت، آرام و نهفته، مُدام با خود سخن ساز می‌کنم، اما نه با تو، که با قلب خود می‌گشایم، رازناکیِ سینه را، در سیمایت، سیمای دیگری را می‌جویم، در لب‌هایت، لب‌هایی که دیری‌ست خاموشند، و در چشمانت...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا