نزار قبانی

ادبیات

شعر ها در دفتر شعرم کشتزارهای خشخاش میشوند

وقتی عاشقم حس می کنم سلطان زمانم و مالک زمین و هر چه در آن است سوار بر اسبم به سوی خورشید می رانم وقتی عاشقم نور سیالی می شوم پنهان از نظر ها و شعر ها در دفتر شعرم کشتزارهای خشخاش و گل ابریشم می شوند وقتی عاشقم آب از انگشتانم فوران می کند و سبزه بر زبانم می روید وقتی عاشقم زمانی می شوم خارج ازهر زمان...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

بازی کردن نقش عشّاق کلاسیک

از عشق ورزی در پرده وبازی کردن نقش عشّاق کلاسیک خسته شده ام می خواهم پرده را بالا بزنم سناریو را پاره کنم و مقابل همه داد بزنم من عاشقی معاصرم و به کوری چشم روزگار معشوق من تویی...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

چرا نمی توانم بیشتر دوستت بدارم

بیشترین چیزی که در عشق تو آزارم می دهد این است که چرا نمی توانم بیشتر دوستت بدارم و بیشترین چیزی که درباره حواس پنجگانه عذابم می‌دهد این است که چرا آنها فقط پنج تا هستند نه بیشتر؟! زنی بی نظیر چون تو به حواس بسیار و استثنایی نیاز دارد به عشق های استثنائی و اشکهای استثنایی… بیشترین چیزی که درباره« زبان» آزارم می‌دهد این است که برای گفتن از تو، ناقص است و «نویسندگی »هم نمی تواند تورا بنویسد! تو زنی دشوار و آسمان‌فرسا هستی و واژه‌های من چون…

بیشتر بخوانید »
اشعار بین المللی

هزاران واژه به رقص درآمده اند

بانوی من! در دفتر شعرهایم که برگ برگش در شعله می سوزد هزاران واژه به رقص درآمده اند یکی در جامه ای زرد یکی در جامه ای سرخ من در دنیا تنها و بی کس نیستم خانواده من … دسته ای از کلماتند من شاعر عشقی در به درم شاعری که همه مهتابی ها و همه زیبارویان می شناسندش من تعابیری در باره عشق دارم که به خاطر هیچ مرکّبی خطور نکرده است خورشید که پنجره هایش را گشود لنگر کشیدم...

بیشتر بخوانید »
اشعار بین المللی

این واپسین ابر پر باران خاکستری ست

این نامه ی آخر است پس از آن نامه یی وجود نخواهد داشت این واپسین ابر پر باران خاکستری ست که بر تو می بارد پس از آن دیگر بارانی وجود نخواهد داشت این جام آخر شراب است بانو و دیگر نه از مستی خبری خواهد بود نه از شراب آخرین نامه ی جنون است این آخرین سیاه مشق کودکی دیگر نه ساده گی کودکی را به تماشا خواهی نشست نه شکوه جنون را دل به تو بستم گل یاس ِ دلپذیر چون کودکی که از مدرسه می گریزد و…

بیشتر بخوانید »
اشعار بین المللی

هنگامی که دیدم اشک از چشمانت فرو می‌ریزد گرفتار شدم

عهد کردم که هیچ شبی به تو زنگ نزنم و به تو فکر نکنم ، وقتی بیمار می‌شوی و دلواپست نباشم و گلی نفرستم و دستانت را نبوسم و شبی زنگ زدم، بر خلاف میلم و گل فرستادم، بر خلاف میلم و وسط دیدگانت را بوسیدم ، تا سیر شدم عهد کردم که نه و وقتی به حماقتم پی بردم خندیدم عهد کردم، که کار را یکسره کنم و هنگامی که دیدم اشک از چشمانت فرو می‌ریزد گرفتار شدم

بیشتر بخوانید »
اشعار بین المللی

عادت‌ ندارم‌ از کتاب ‌های‌ تازه‌ ام‌ سخن‌ بگویم‌

نه‌ معماری‌ بلند آوازه ‌ام‌ نه‌ پیکر تراشی‌ از عصر رنسانس‌ نه‌ آشنای‌ دیرینه‌ مرمر اما باید بدانی که‌ اندام تو را چه گونه‌ آفریده ‌ام‌ و آن‌ را به‌ گل‌ ستاره‌ و شعر آراسته ‌ام‌ با ظرافت‌ خط‌ کوفی‌ نمی ‌توانم‌ توان خویش‌ را در سرودنت‌ به‌ رخ بکشم در چاپ‌ های‌ تازه‌ و در علامت گذاری‌ حروف‌ عادت‌ ندارم‌ از کتاب ‌های‌ تازه‌ ام‌ سخن‌ بگویم‌ یا از زنی‌ که‌ افتخار عشقش‌ و افتخار سرودنش‌ را داشته‌ ام‌ کاری‌ این چنین‌ نه‌ شایسته‌ تاریخ شعرهای‌ من‌ است‌ نه‌…

بیشتر بخوانید »
اشعار بین المللی

چشمانت کارناوال آتش بازیست!

چشمانت آخرین قایق‌هایی است که عزم سفر دارند آیا جایی هست؟ که من از پرسه زدن در ایستگا‌ه‌های جنون خسته‌ام و به جایی نرسیدم چشمانت آخرین فرصت‌های از دست رفته‌اند با چه کسی خواهند گریخت و من به گریز می‌اندیشم چشمانت آخرین چیزی است که از گنجشکان جنوب مانده چشمانت آخرین چیزی است که از ستارگان آسمان به جا مانده آخرین چیزی است که از گیاهان دریا مانده ‌است آخرین چیزی است که از کشتزار‌های تنباکو آخرین چیزی است که از اشک‌های بابونه باقی است چشمانت آخرین بادهای موسمی وزیده…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا