هوشنگ ابتهاج

ادبیات

زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من، آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی‌ست هوا؟ یا گرفته است هنوز ؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است، آسمانی به سرم نیست. از بهاران خبرم نیست، آنچه می‌بینم دیوار است، آه این سخت سیاه، آنچنان نزدیک است، که چو بر می‌کشم از سینه نفس، نفسم را بر می‌گرداند. ره چنان بسته که پرواز نگه، در همین یک قدمی می‌ماند، کورسویی ز چراغی رنجور، قصه‌پرداز شب ظلمانیست، نفسم می‌گیرد، که هوا هم اینجا زندانی‌ست. هر چه با من اینجاست...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا