واهه آرمن

ادبیات

زنی که چشمانش هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت

دیروز در خیابان زنی که چشمانش هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت لبخند زد به من آهسته نزدیک شد و با صدایی که هیچ شباهتی به صدای تو نداشت صمیمانه پرسید : ما یک دیگر را کجا دیده‌ایم ؟ در آن قصه‌ی ناتمام نبود ؟ نمی‌دانم ؛ چرا آن زن...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

دیوانه ای در شهرم و روزها مثل اندیشمندی در تیمارستان

شب ها مثل دیوانه ای در شهرم و روزها مثل اندیشمندی در تیمارستان و یادم نیست این سطرها را شب نوشته ام یا روز در همین شعر و لابه لای همین سطرها زنی پنهان است که شعرهای نانوشته ام را...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

چشم هایم را می بستم و می شمردم تا صد برو…

چشم هایم را می بستم و می شمردم تا صد برو قایم شو تو را از رد پاهایت بر ساحل و از مسیر نگاه لاک پشت ها پیدا می کردم چشم هایم را می بندم و می شمارم تا صد...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا