پایدار

ادبیات

گوشت عریان تو پایدار خواهد ماند

من اینجا، دلم سخت معجزه می‌خواهد، و تو انگار، معجزه‌هایت را، گذاشته‌ای برای روز مبادا. چشم‌اندازى عریان، که دیرى در آن، خواهم زیست، چمنزارانى گسترده دارد، که حرارت تو، در آن آرام گیرد. چشمه‌هایى که پستان‌هایت، روز را در آن، به درخشش وا می‌دارد. راه‌هایى که، دهانت از آن، به دهانى دیگر، لبخند می‌زند. بیشه‌هایى که، پرندگانش، پلک‌هاى تو را می‌گشایند...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا