پل الوار

  • ادبیاتگوشت عریان تو پایدار خواهد ماند

    گوشت عریان تو پایدار خواهد ماند

    من اینجا، دلم سخت معجزه می‌خواهد، و تو انگار، معجزه‌هایت را، گذاشته‌ای برای روز مبادا. چشم‌اندازى عریان، که دیرى در آن، خواهم زیست، چمنزارانى گسترده دارد، که حرارت تو، در آن آرام گیرد. چشمه‌هایى که پستان‌هایت، روز را در آن، به درخشش وا می‌دارد. راه‌هایى که، دهانت از آن، به دهانى دیگر، لبخند می‌زند. بیشه‌هایى که، پرندگانش، پلک‌هاى تو را می‌گشایند...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتاشکهای سیاه می‌ریزند

    اشکهای سیاه می‌ریزند

    کجایی تو مرا می‌بینی می‌شنوی؟ مرا به جا می‌آری، منِ زیباترینْ منِ تنها، موج رودخانه را چون کمانچه برمی‌گیرم، می‌گذارم بگذرند روزها، می‌گذارم بگذرند ابرها زورقها، ملالْ نزدِ من مرده‌ست، مرا تمام طنینهای کودکیْ گنجهای من، با خنده در گلوست، چشم‌اندازِ من سعادتی‌ست بس بزرگ، و رخسار منْ جهانی روشن، آن‌جا همه اشکهای سیاه می‌ریزند، غار به غار می‌روند، این‌جا نمی‌توان از دست رفت، و رخسار من در آبی صافی‌ست می‌بینم، می‌خواند از درختی تنها، سبُکی می‌دهد به سنگریزه‌ها، آینه‌دارِ افقهاست، بر درخت تکیه می‌زنم، بر سنگریزه‌ها میارمم، بر آبْ…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتنام ترا فریاد کنم

    برای شناخت تو زاده شدم،تا نام ترا فریاد کنم

    بر زلال شگفتی‌ها،بر لبان پرمهر،بسی بالاتر از سکوت،نام ترا می‌نویسم.بر پناهگاه‌های ویرانم،بر فانوس‌های فروریخته‌ام،بر دیوارهای ملالم،نام ترا می‌نویسم.بر فضای خالی بی‌آرزو،بر تنهائیِ عریان،بر پله‌های مرگ،نام ترا می‌نویسم.بر تندرستیِ بازآمده،بر خطرِ سپری شده،بر امید بی‌خاطره،نام ترامی‌نویسم.و با قدرت یک واژه،زندگی را دوباره آغاز می‌کنم،برای شناخت تو زاده شدم،تا نام ترا فریاد کنم...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدوست می‌دارم

    تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت دوست می‌دارم

    تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام دوست می دارم،تو را به خاطر عطر نان گرم،برای برفی که آب می‌شود دوست می‌دارم،تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام دوست می‌دارم،تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم، برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت،لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می‌دارم...

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا