پنجره

پنجره

  • ادبیاتمن نمیتوانم آواز بخوانم هنگامی که در پس پنجره

    من نمیتوانم آواز بخوانم هنگامی که در پس پنجره

    زندگی تلخ است ژولیو و من نمیتوانم آواز بخوانم هنگامی که در پس پنجره ی تنگ زندان در پس گوش های آهنین چهره های مبارزان فشرده است در حال نگریستن به جاده با اندکی درختچه های غبار گرفته ی فلفل در حال گوش دادن به صدای کودکی در بیرون نانوایی و صدای سازدهنی غمناک غروب در پس تپه ها در فرادست ها قطار لاریسا سوت می کشد...

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا