چشمان‌ تو

چشمان‌ تو

  • ادبیاتتمامِ نومیدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می افکنند

    تمامِ نومیدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می افکنند

    چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ که‌ چون‌ خم‌ می شوم‌ از آن‌ بنوشم‌ همه‌ی خورشیدها را می بینم‌ که‌ آمده‌اند خود را در آن‌ بنگرند تمامِ نومیدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می افکنند تا بمیرند چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ که‌ من‌ در آن‌، حافظه‌ی خود را ازدست‌ می دهم‌ این‌ اقیانوس‌ در سایه‌ی پرندگان‌ ، ناآرام‌ است‌ سپس‌ ناگهان‌ هوای دلپذیر برمی آید و چشمان‌ تو دیگرگون‌ می شود تابستان‌، ابر را به‌ اندازه‌ی پیشبند فرشتگان‌ بُرش‌ می دهد آسمان‌، هرگز، چون‌ بر فراز گندم زارها ،…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا