چگونه قلب می‌میرد

ادبیات

فقط در باد می‌توانی زنده باشی

چیزی در من می‌میرد، هرقدر که زنده‌گی می‌کنم، باد می‌آید و می‌رود، چیزی به‌جا نمی‌گذارد، مگر گذشتۀ خویش را، گاهی فکر می‌کنم فقط در باد می‌توانی زنده باشی، در گذشتۀ من، انگار تمامِ آشیانه‌های پرنده‌گان، پنجه‌های بازشدۀ مهربانِ ، دست‌های توست، دست‌هایت را، برای پرنده‌‌ها، جاگذاشته‌ای، ابرها فکرهای مرا به تو می‌پیوندد، به همان دنیایی که در آن، نه تو هستی و نه من... که در آن، تنها، فکرهای سردشده‌مان می‌توانند...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

انتهای راهی هستم؛به بی صدایی تمام شدن

در دام ظریفی هستم؛ بر سر راهم خائنان هستند، در غروب غریبی هستم که پشتم را، سلاحی به کمین نشسته است، من در کوچه ی تو، در دام نرسیدن به توام، در فراری هستم که بر چشمان، ستم دیده ات نگاه نتوانم کرد، در حالی که من امشب، قلبم در دستانم، قرار بود تنها رازم را با تو بگویم، اگر این گلوله درونم را سوراخ نمی کرد، دختر، تو را برمی داشتم و می رفتم، مرا بزن؛ مرا به آن ها نده، خاکسترم را بگیر و، بر راه های دور…

بیشتر بخوانید »
ادبیات

یادم بده چگونه قلب می‌میرد،و اشتیاق خودکشی می‌کند!

اگر یارم هستی کمکم کن،تا از تو دور شوم ،اگر دلدارم هستی کمکم کن، تا شفا یابم ،اگر می‌دانستم عشق چنین خطرناک است،عاشقت نمی‌شدم ،اگر می‌دانستم دریا اینقدر عمیق است،به دریا نمی‌زدم ،اگر پایان را می‌دانستم، آغاز نمی‌کردم! دلتنگت هستم ،یادم بده چگونه ریشه‌های عشق را درآورم، یادم بده چگونه اشک‌هایم را تمام کنم ،یادم بده چگونه قلب می‌میرد ، و اشتیاق خودکشی می‌کند!اگر پیامبری،ازاین جادو، از این کفر،رهایم کن،عشق، کفر است پس پاکم کن،بیرونم بکش از این دریا،که من شنا نمی‌دانم! موجی که در چشمانت جاری ست، مرا به درون…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا