کارل سندبرگ

  • ادبیاتپسرم…او به دریا رفت

    پسرم…او به دریا رفت

    تمام طول روز در باد و مِه، موج ها روانه ساخته اند نوک های توفنده اشان را به سمت صخره های پایدار. پسرم… او به دریا رفت مدت ها و مدت ها قبل طره های قهوه ای از زیر کلاهش به بیرون می لغزید نگاهم کرد با آن چشمان آبی و پولادین آراسته، راست قامت، و راست، به دورها قدم گذاشت پسرم… او به دریا رفت...

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتدروازه ها دوباره هرگز باز نخواهند شد؟

    دروازه ها دوباره هرگز باز نخواهند شد؟

    و همه اش همین؟ و دروازه ها دوباره هرگز باز نخواهند شد؟ و باد و غبار به دور لولاهای زنگ زده در خواهند چرخید و ترانه های اکتبر به ناله خواهند افتاد، وای – چرا، وای – چرا؟ و تو به کوه نگاه خواهی کرد و کوه به تو نگاه خواهد کرد و تو آرزو خواهی کرد که کوه بودی و کوه اصلا هیچ آرزویی نخواهد کرد؟ همه اش همین؟ دروازه ها دوباره هرگز،هرگز باز نخواهند شد؟ فقط باد و غبار و لولاهای زنگ زدۀ در و اکتبر نالان

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتیه عاشق پر شر و شور و خندون بود

    یه عاشق پر شر و شور و خندون بود

    تو شهرمون همه عاشق اون دخمله لوریمر بودن. خیلی وقت پیش همه عاشقش بودن. خوب همه عاشق دختر دیوونه‌ای می شن که از رویاهش دست نمی‌کشه. هیشکی نمی‌دون ه لوریمر کوچولو کجا رفته. هیشکی نمی‌دونه چرا خرت و پرتاش، چند تا چیز کهنه رو ریخت تو چمدون و رفت. رفت با اون چونهٔ کوچیک که جلوتر از خودش می‌رفت با اون موهای نرمش که زیر اون کلاه بزرگ بی‌خیال تو باد تکون می‌خورد. هم می رقصید و هم آواز می‌خوند... یه عاشق پر شر و شور و خندون بود. ده…

    بیشتر بخوانید »
  • ادبیاتمرا گرسنگی و رنج و تنگدستی عطا کنید

    مرا گرسنگی و رنج و تنگدستی عطا کنید

    آی آی شما، اربابانی که نشسته‌اید و جهان را دستور می‌دهید، مرا گرسنگی و رنج و تنگدستی عطا کنید. مطرود شرمسار و خائب از دروازه های نام و نان کنید. در حضیض و ذلت نیاز؛ اما خرده عشقی، صدایی، یا که دستی باقی بگذارید، که سخن بگویدم در انتهای شب، تا که بشکند این تنهایی مدام، در تاریکی شب، در کدورت غروب، یک سرگردان، یک ستاره باختری، از جانب سواحل آشوب سایه نیرو می‌کند...

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا