کپشن

ادبیات

دلتنگت شده‌ام جدایی قلبم را نشئه می‌کند مور مور می‌کند17

دلتنگت شده‌ام جدایی قلبم را نشئه می‌کند مور مور می‌کند آن چنان که اشتیاق تو روحم را نئشه می‌کند خیلی هم با هم نبوده‌ایم اما، تازه درمی‌یابم حس بودنت مدت‌هاست درونم را گرم کرده نبودنت را به یاد که می‌آورم کار دیگر گذشته از تیر کشیدن دل...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

عشق بی‌دلیل دوست داشتن است233

عشق بی‌دلیل دوست داشتن است بی‌سبب به کسی دل‌بستن است، آب شدن است به وقت نگریستن به چشمانش از درون لرزیدن است به وقت گرفتن دستانش با تمام وجود حتی در آغوش نکشیدن است از شرم...

بیشتر بخوانید »
اشعار بین المللی

استانبول در میان انبوهی روز هنوز پر از هیاهوست3

استانبول در میان انبوهی روز هنوز پر از هیاهوست کبوتران سکوتی از خورشید را گرد هم جمع می کنند من هم به تو می اندیشم...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

از دور تو را دوست می دارم بدون بوی تو بدون در آغوش کشیدنت36

از دور تو را دوست می دارم بدون بوی تو بدون در آغوش کشیدنت بدون لمس کردن صورتت تنها دوستت می‌دارم چنان از دور دوستت می‌دارم که دستانت را نگرفته قلبت را تصاحب نکرده از چشمانت پریشان پریشان نرفته به عشق‌های سه روزه‌ بگو...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

شراب،دنبال شب اش می گردد درد،دنبال دانه ای انگور22

شراب ، دنبال شب اش می گردد درد ، دنبال دانه ای انگور و انگور خاطره ی روزی که از خوشه چیده شد من هم سراغ زنی به ظرافت قطره ای اشک می گردم زنی که به اندازهِ قطره ای در شراب محو شده ست

بیشتر بخوانید »
ادبیات

در لابلای داستانی از گل های شب به بهای خستگی اسب ها9

در لابلای داستانی از گل های شب به بهای خستگی اسب ها انگار ، کسی به نام او بود که دهانی زیبا داشت پس از ساعت ها عشق بازی پشت تلفن می‌رفت و صدایش را می‌شست در گریبانش دکمه‌ای بزرگ و گیسوان بلندی داشت آن هنگام که لیوان شراب را سر می‌کشید...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

زیر نور ماه نشستیم از دستانت بوسیدم تو را برخاستیم8

زیر نور ماه نشستیم از دستانت بوسیدم تو را برخاستیم از زمین از لبانت بوسیدم تو را ایستادی در چارچوب درب از نفس هایت بوسیدم تو را کودکانی بودند در حیاط از کودک ات بوسیدم تو را به خانه ام بردم به تخت خوابم...

بیشتر بخوانید »
ادبیات

وقتی به هم نزدیک می‌شویم بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم35

وقتی به هم نزدیک می‌شویم بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم وقتی با هم هستیم بیش‌تر تنهاییم آرام آرام خانه‌ای در ذهن‌مان شکل می‌گیرد. او تنهاست من هم تنهایم و از دودکش خانه اندوه بالا می‌رود...

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن