گیسویت به شانه‌ی مهتاب بگذرد

ادبیات

ستارگانی که دست می‌گذارند بر پیشانی‌ام

آغاز شد سحابی خاکستری، و ماه من هنوز، چشم مرا به، روشنی آب می‌شناسد . چتری گشوده داشته است، این سحرگاه که درهم پیچیده است، و لا به لای خاطره ابری‌اش ، ستاره و ماه . هر کس به سوی مردمکی پناه می‌گیرد، کز پشت پرده‌هایی نخ نما فرا می‌خواند . همزاد چشم‌های توام در باز‌تاب آشوب ، که پس‌ زده‌ست پشت درهای، قدیمی را و نگران ست. آرامشی نمانده که، بر راه شیری بگشاید . و روشنای بی‌تردیدت، از سرنوشتم اندوهگین می‌شود، دنیا اگر به شیوه‌ی چشم تو بود،…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا